Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



FALSH MANIFEST

سینما تئاتر

هنوز اهل پرسه ام

و قلم تیغ کُند شده ای که از پس عشوه یِ واژه ها برنمی آید

این روزها مترو نواب را به قصد رسیدن سوار می شوم

و ریل هایش که محض خنده کش آمده اند را

                  فقط تماشا می کنم و لبخند...

دروغ چرا؟

گاهی دلم می شکند

                            می گیرد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط افشین محمودی نظرات () |

شخصیت­ها:

مامان (رئیس باند) – غزل (دخترش)- سیا (راننده) - مارال – آیدا وسایه پلیس

صحنه :

 (صحنه یک اتومبیل فرضی‌ست که با 5 صندلی ساخته شده، و پارچه سفید بزرگی که مانند کفنی مشترک بر روی سرنشینان آن قرار گرفته، مارال بین غزل و مامان روی صندلی عقب و آیدا روی صندلی جلو در کنار سیا نشسته است، تخته وایت‌بُردی حاوی نقشه شهر و سایه پلیس پشت سر آنهاست)

صدای پلیس: از مرکز به تمام گشتی‌های مستقر در مسیر 13... از مرکز به کلیه گشتی‌‌های مستقر در مسیر 13... اتومبیل شماره 33334 تحت تعقیب است... اتومبیل شماره 33334 تحت تعقیب است... به محض رویت متوقفش کنید... تکرار می‌کنم به محض رویت متوقفش کنید... زنده یا مرده

(صدای آژیر پلیس و نور قرمز چراغ ماشین پلیس، اعضاء باند درون ماشین صامت نشسته‌اند و نریشن آنها پخش می‌شود)

...

سیا: محکم بشینین  بچه‌ها

مارال: یواشتر... مامان حالش خوب نیست

سیا: دارن تعقیبمون می‌کنن

مامان: کی؟

سیا: نمی‌دونم

آیدا: پلیسه؟

سیا: معلوم نیس... چراغ خاموش می‌یاد

مارال: شاید الافن

سیا: خیلی وقته دنبالمونه

آیدا: بزار بیفته جلو

سیا: راه داره، نمی‌خواد رد بشه

مارال: اگه مامور باشه؟

سیا: هر چی دارین بگیرید سر دست

آیدا: داره چراغ می‌زنه

سیا: خودشه... خودتونو راست و ریس کنید

مامان: نگه دار سیا

آیدا: نه... برو... برو

مارال: بنداز تو خاکی

سیا: گیر می‌کنیم

مارال: اگه گرفتنمون؟

سیا: خفه شو

آیدا: تندتر برو

سیا: تندتر نمی‌ره

مامان: سیا نگه دار

سیا: نمی‌شه... مثل برق می‌یان

غزل: مامان حالش بده

سیا: چاره‌ای نیست... باید بریم

مارال: باید برسونیمش دکتر

سیا: طاقت بیار مامان... طاقت بیار

آیدا: گمشون کن

سیا: نمی‌شه... جاده خلوته

مارال: باید یه در رو باشه

سیا: فعلاً که نیست

غزل: مامان حالش بده

مامان: آروم باش عزیزم

آیدا: تندتر برو... زود باش

سیا: خفه شو

مارال: سیا مواظب باش،‌ کامیون

مامان: هولش نکن

غزل: من می‌ترسم

سیا: منم می‌ترسم

آیدا: لعنت به این مسیر

مارال: باید یه در رو باشه

سیا: نیس... نیس...

غزل: مامان

سیا: فاصله‌شون چقدره؟

مارال: زیاد نیست

آیدا: یه انحرافی... بپیچ

مارال: کجا می‌رسه؟

آیدا: فرقی نداره... بپیچ

سیا: ریسکه

مارال: بپیچ، چاره‌ای نیست

سیا: داره می‌یاد؟

آیدا: حالا پیچید... برو سیا

مامان: چرا آژیر نمی‌کشه؟

سیا: نمی‌دونم

مارال: صدای چیه؟

سیا: چرخ جلو می‌زنه

آیدا: پنچر شدیم

سیا: خفه شو

مارال: همینجوری برو

غزل: به کجا می‌رسیم؟

سیا: نمی‌دونم

مامان: چرا آژیر نمی‌کشه؟

سیا: شاید پلاک شخصیه

آیدا: پلاکش معلوم نیس؟

مارال: برو سیا... دارن می‌رسن

سیا: نکنه پنچریم؟

مارال: شاید مامور نباشه

آیدا: اگه مامور باشه؟

مامان: نمی‌شه بخریشون؟

سیا: نمی‌تونیم ریسک کنیم

آیدا: برو سیا، دارن می‌رسن

سیا: چرخ جلو چه مرگشه؟

مارال: اگه مامور باشه؟

آیدا: سر و وضعتو درست کن

مامان: موهاتونو بکنین تو

مارال: آیدا رژتو پاک کن

آیدا: خفه شو

غزل: گول نمی‌خورن

سیا: برو لعنتی... برو

مارال: این جاده کجا می‌ره؟

سیا: نمی‌دونم

مارال: عوضی تو گفتی بپیچ؟

مامان: خفه شین

مارال: یه کم گاز بده

مامان: دارن می‌رسن

آیدا: برو سیا... برو

(نریشن‌ها با صدای آژیر پلیس در هم ادغام می‌شوند، صحنه تاریک است و چهرة مجسمه گونه سرنشینان اتومبیل در زیر نور قرمز ماشین پلیس دیده می‌شود)

شنبه

(نور می‌آید، سرنشینان اتومبیل با خوشحالی ملودی شادی را همخوانی می‌کنند، موبایل مامان زنگ می‌خورد)

مامان: اه... این دیگه کیه؟

مارال: آشناست؟

مامان: نه نمی‌شناسمش... شماره‌اش غریبه

آیدا: شماره‌شو بخون

مارال: می‌دونستم کار خودته مارمولک

آیدا: یعنی چه؟

سیا: این گوشی دیگه گندش دراومده، باید ردش کنیم بره

مارال: خب بدینش به من، مامان تو قول داده بودی

آیدا: مرده خور

مارال: نترس بدبخت، پیش منم باشه ...

مامان: خفه شین ببینم، این یارو ول کن نیست

سیا: چی می‌گه؟

مامان: می‌خواد بهش زنگ بزنم

آیدا: شماره‌شو بخون

مامان: 7،‌ 5، 6، 8

آیدا: (می‌خندد، به مارال) چرا رنگت پرید نفله؟

مارال: من رنگم پرید یا تو داره چشات در می‌یاد بدبخت!

مامان: این کیه مارال؟

مارال: آرش، پریشب تو پارتی...

آیدا: چسبونک شد به یارو،‌ نمی‌دونی چه لِفت ولیسی می‌کرد مامان

مارال: چرا حسودیت می‌شه بدبخت، خب تو هم می‌خواستی زرنگ باشی جونم

آیدا: زرنگ باشم یا جل بشم

مارال: خفه شو، دیدم یه کم رژ لبت کم رنگ شده بود، هیشکی نگات نمی‌کرد انتر

آیدا: خفه شو، مگه مامان نگفت کلاس بزارید

مارال: آهان... به خاطر همین زنجه موله می­کردی، مامان نمی‌دونی چه جور گریه می‌کرد، داشت پته همه‌مون رو می‌داد رو آب

مامان: چی می‌گفت؟

مارال: (مسخره می‌کند)‌ وای خداجون چه غلطی کردم از خونه فرار کردم

آیدا: خفه شو کثافت

مارال: چیه؟ چرا زورت می‌گیره؟

آیدا: بدبخت اگه اونشب لباساتو نداده بودم که گریه کرده بودی

مارال: ای بیشعور، پس کار تو بود!

سیا: جریان چیه؟

مارال: به تو ربطی نداره

مامان: ولشون کن سیا، اینا جنبه ندارن، دعواشون می‌شه

آیدا: اه، مامان بزار بخندیم دیگه

مامان: تو کار خوبی نکردی آیدا، شما باید هوای همدیگر رو داشته باشین

آیدا: آخه مامان تو که نمی‌دونی این چه چتربازی­ی ِ

مارال: منکه می‌دونم از چی می‌سوزی بدبخت، نزار دهنم باز بشه

آیدا: مثلاً‌ چه غلطی می­کنی؟

مارال: پیمان فهمید چه لَجنی هستی که ولت کرد

آیدا: خفه شو

مامان: بس کنید، به هر دوتون هستم

مارال: به این عوضی بگو

آیدا: عوضی خودتی نکبت

سیا: مامان گفت خفه شین دیگه

مامان: مارال بیا جواب این مرتیکه رو بده،‌ دیوانه‌ام کرد

مارال: (تلفن جواب می‌دهد) الو... سلام... مرسی... آره خوبم... فردا شب... نمی‌دونم... خب نمی‌دونم، شاید کار داشته باشم، باید از مامان بپرسم.

مامان: تو فردا شب offi

مارال: خودم قرار دارم

آیدا: بترکی

مارال: باید یکی شو کنسل کنم

مامان: اگه هر روز بخوای یکی شو کنسل کنی که همین چهار تا کور و کچل هم که موندن می‌پرن

مارال: خب می‌گی چکار کنم؟

مامان: بگو می‌یابم.

مارال: (به تلفن)... الو... باشه می‌یام... فردا شب... باشه... خودم بیام؟

سیا: من فردا شب کار دارم

مارال: ... نه تو بیا... قربونت bye

آیدا: خدا شانس بده

مارال: حسرته جونم

مامان: تو فردا شب چکار داری؟

مارال: خودت گفتی با فرامرز قرار بزارم

مامان: با تو نبودم

سیا: قرار دارم

مامان: با کی؟

سیا: با یه خانوم خوشگله

مارال: خوش به حال خانم خوشگله

مامان: پریسا

سیا: نچ

مامان: ناهید

سیا: برو بابا

مامان: بگو دیگه خبر مرگت

غزل: من و سیا فردا قراره بریم تئاتر

مامان: غزل بیداری مامان؟

سیا: سلام، بیدار شدی؟

غزل: بیدار بودم، سلام

سیا: آدم‌فروشی نداشتیما

غزل: چرت و پرت می‌گفت، زورم گرفت

سیا: اِ...

مامان: مودب باش غزل، بگیر بخواب

غزل: چشم رئیس

 آیدا: سیا، منم فردا شب می‌یام

سیا: باشه، بیا

مامان: نه، تو فردا شب باید با مارال بری

مارال: نه... مامان

مامان: همین که گفتم

مارال: شنیدی بچه، کفش جقه جقه‌ای یادت نره... تاتی، نباتی... تاتی، نباتی

مامان: نکنه می‌ترسی آیدا؟

آیدا: نه مامان، آخه سرکاریه

مارال: نه، تو بیا من نمی‌زارم بهت بد بگذره تازه می‌تونی زنگ بزنی به اصغر

آیدا: خفه شو

سیا: مامان بزار فردا مارال تنها بره

 مامان: نگفتم می‌خوای بپرونیش

 سیا: نه جون مامان، آبروریزی می‌شه می‌بینی که، سگ و گربه‌ان

مامان: آیدا که بچه نیست، باید آب بندی بشه

سیا: دیر نمی‌شه، راه می‌افته، با من

آیدا: پس می‌ریم تئاتر

مامان: نه، تو با من می‌یای

سیا: خب، چهار تایی می‌ریم

مارال: اِ... یعنی ما بوقیم دیگه

آیدا: نخود چی

سیا: چکار کنم؟ 4 تا بلیط بگیرم

مامان: نه

غزل: بهتر

سیا: غزل

مامان: من مزاحمت نمی‌شم عزیزم

غزل: به من نگو عزیزم

سیا: غزل

غزل: من از این کلمه بدم می‌یاد، خودشم می‌دونه

سیا: من 4 تا بلیط می‌گیرم

مامان: نه، من فردا با خیاطی قرار دارم، آیدا اگه بخواد می‌تونه بیاد، شاید اینجوری بیشتر بهتون خوش بگذره

آیدا: نه مامان، منم می‌یام خیاطی، می‌خوام اون لباس بنفشه رو سفارش بدم

مارال: کدوم؟ همون که تن ثریا بود؟

آیدا: نه، همون که تو Fashion نشونت دادم

مارال: کدومش؟

آیدا: همونکه زن کفش شیشه‌ای داشت، با سیگار برگ اینجوری وایساده بود

مارال: آها... سیندرلا... اونو که مامان می‌خواست بدوزه!

مامان: نه، من اون شلوار کوتاه نارنجی و با مانتو مشکی و شال نارنجی رو می‌خوام بدوزم، همون که سیا گفت شبیه منه

مارال: مامان، با عینک سفید و موی نقره‌ای و رژ نارنجی و کفش مشکی، خیلی خوشگل می‌شی یا!

آیدا: چیه؟ نمی‌خوای بگی منم می‌خوام!

مارال: به توجه، من و مامان همیشه با هم لباسامونو سِت می‌کنیم

مامان: نه دیگه، تو کارت گرفته، از این به بعد لباساتو خودت باید بخری

مارال: باشه مامان، اصلاً لباس تو هم پای من، تو سفارش بده خودم پولشو می‌دم

آیدا: مامان جون من بگو باشه، طرف خر شده

مارال: خر خودتی، من جونی‌ام که دارم مال مامانه بدبخت

آیدا: آره ارواح عمه‌ات

(تلفن سیا زنگ می‌خورد، سیا بی‌اعتنا قطع می‌کند)

مامان: کی بود؟

سیا: پریسا

مامان: چرا جوابشو ندادی؟

سیا: ....

مارال: الان زنگ می‌زنه به مامان

(تلفن مامان زنگ می‌خوره)

مارال: نگفتم

سیا: من نیستم

 مامان: مارال بیا تو جواب بده

مارال: صدای منو می‌شناسه

غزل: بده من جواب بدم

مامان: لازم نکرده، آیدا بیا تو جواب بده

آیدا: (گوشی را می‌گیرد)... بله... سلام ... من چه می‌دونم کدوم گوری رفته

سیا: اشکش در اومده

آیدا: ... خب... ساعت 6...

مارال: قرار

آیدا: ... آره می‌یاد... قربونت ... bye

سیا: قرار گذاشتی؟

آیدا: دلم خواست

سیا: تو غلط کردی

آیدا: خفه شو گاو میش

سیا: می‌زنم تو دهنتا

مامان: بس کنید... چی شده؟ داری جفتک می‌اندازی

غزل: راحتش بزار

مامان: تو دخالت نکن

سیا: بی‌خیال شو غزل

مارال: سیا تو تمام قرارهای هفته قبل رو کنسل کردی

آیدا: هفته قبل هم نرفته سر قرار

مارال: این واسه گروه خوب نیست، ما با هم قسم خوردیم

مامان: حالیشون که نیست، یه خط عملشون بالا و پایین می‌شه خودشونو جر می‌دن، اما پای کار که می‌رسه هیچی

مارال: به جون مامان دو ساعت رو مخ دختره کارکردم، دختره براش می‌میره

آیدا: طرف از اون خر پولاس

مامان: اینم شده حکایت ناهید که براش طاقچه بالا گذاشتی، این که دیگه بچه مدرسه‌ای نیست که دلت براش بسوزه، مثل ثریا هم کلفت نیست که یاد خواهر و ننه‌ات بیفتی، منم اینجا گدا خونه باز نکردم، یه تنه هم نمی‌تونم جور همه‌تون رو بکشم

مارال: من چی که روزی 2 بار می‌رم سر قرار، تازه عملم ندارم

آیدا: برو گمشو، تو که ...

مارال: خفه شو، از وقتی تو اومدی من دارم زیاد مصرف می‌کنم، اونم چون مامان گفته باید پایه‌ات بشم

آیدا: اِِ... من اگه پایه نخوام باید کی رو ببینم

مارال: اگه راست می‌گی به مامان بگو

آیدا: مامان جون من اینو از انبار داری بنداز، جیره هر کَسم بده دست خودش

مامان: اتفاقاً‌ همین کار رو هم می‌کنم، از این به بعد عمل هر کسی پای خودشه، هر کسی باید خودش خرج عملشو در بیاره

غزل: عمل من پای کیه؟

مامان: تو ساکت باش

مارال: بفرما، خیالت راحت شد، حالا بکش

آیدا: مگه من چی گفتم مامان؟

مامان: می‌خواستی چی بگی! از وقتی تو اومدی این مرتیکه داره واسه من یه خط در میون جفتک می‌اندازه، شده هم بازی غزل

غزل: می‌خواد راهم بندازه

سیا: غزل

مامان: نه بزار بگه

غزل: منم باید آب بندی بشم، مگه نه؟

سیا: غزل

مامان: حالا می‌فهمم این بچه چرا اینقدر پررو شده

مارال: مامان، سیا تقصیر نداره، ولی غزل جدیداً ببخشیدا، یه کم لوس شده

غزل: تو چی می‌گی ایدزی

مارال: بفرما، نگفتم

مامان: مال محبت زیادیه، پررو شده

غزل: خفه شو

مامان: باشه، به هم می‌رسیم، بازم می‌گی مامان چی می‌خوام

غزل: نه که تا حالا بهت گفتم

(تلفن سیا زنگ می‌خورد)

سیا: بله... شما شماره گرفتید... شماره درسته... می‌گم شما زنگ زدی... با کی کار داری... (به آیدا) شماره منو به کسی دادی؟

آیدا: نه

سیا: پس این مرتیکه کیه؟

آیدا: (گوشی را می‌گیرد)... بله... سلام... به جا نمی‌یارم... یعنی چی بی‌وفا... حدسم نمی‌یاد... حوصله ندارم ... عصبانی نیستم قطع می‌کُنما

سیا: کیه؟

آیدا: ... بله ... اصغر

مارال: (می‌خندد) اصغر... بچه‌ام راه افتاده

آیدا: خفه شو (به تلفن)... قرار

مارال: (می‌خندد) قرار

مامان: بالاخره باید از یه جایی شروع کنی

مارال: آره، کی بهتر از اصغر

(صدای سوت پلیس، نور می‌رود)

 

یکشنبه

(مامان از داخل ماشین به سیا زنگ می‌زند ولی حرف نمی‌زند)

سیا: بله... بفرمائید... بفرمائید... (مامان فوت می‌کند و گوشی را قطع می‌کند)

(تلفن سیا دوباره زنگ می‌زند)

سیا: بله ... چرا حرف نمی‌زنی ... لالی ... می‌خوای شماره تیمارستانو بهت بدم

(مامان باز تلفن را قطع می‌کند)

(تلفن سیا دوباره زنگ می‌زند)

سیا: بله ...

مامان: سلام

سیا: سلام ... بفرمائید

سیا: با کی کار دارین

مامان: با خودش

سیا: آخی، از اینجا رفته

مامان: کجا؟

سیا: یه جای دور

مامان: نگفته کجا؟

سیا: نه خودش هم نمی‌دونست

مامان: بی‌خبر جائی نمی‌رفت،‌ لااقل به من می‌گفت

سیا: به من هم چیزی نگفته

مامان: شما نمی‌دونید چه جوری می‌شه پیدایش کرد؟

سیا: نه متأسفانه

مامان: چقدر صدای شما آشناست

سیا: برای خودم که غریبه

مامان: من شما رو می‌شناسم؟

سیا: نمی‌دونم، باید از خودتون بپرسید

مامان: خودم؟ خیلی وقته سراغش نرفتم

سیا: گمش کردی؟

مامان: فراموشش کردم

سیا: حیف شد

مامان: چرا؟

سیا: اگه بودش می‌تونستم حالشو بپرسم

مامان: خب به جاش حال منو بپرس

سیا: نمی‌شه

مامان: چرا؟

سیا: آخه مامانم گفته با غریبه‌ها حرف نزنم

مامان: ولی ما می‌تونیم با هم آشنا بشیم

سیا: چه جوری؟

مامان: مثل بقیه، بقیه آدما چه جوری با هم آشنا می‌شن

سیا: ولی ما که مثل بقیه نیستیم

مامان: چرا؟ شاخ داریم یا دم!

سیا: هیچکدوم، ما فرق داریم

مامان: فرقمون چیه؟

سیا: من و تو دربدریم

مامان: در به در چی؟

سیا: یه عمری با هم بودن و پرسه زدن

مامان: آفرین، شعر هم که بلدی

سیا: مامانم یادم داده

مامان: پس آفرین به مامانت، دیگه چی یادت داده

سیا: یادم داده دروغ بگم

مامان: اِ، چه جوری؟

سیا:  همین جوری که می‌بینی

مامان: ولی منکه چیزی نمی‌بینم

سیا: خب چشم بسته هم می‌شه دروغ گفت، اینجوری لطفش هم بیشتره

مامان: مثلاً من چه دروغی گفتم

سیا: هنوز هیچی، ولی شاید بعداً بگی

مامان: بعداً چی می‌گم؟

سیا: نمی‌دونم، شاید بگی دوستت دارم

مامان:  این کجاش دروغه؟

سیا: سر تا پاش

مامان: کثافت (تلفن را قطع می‌کند)

مامان: مارال، یه بسته به من بده

سیا: به من هم بده

مامان: لازم نکردِ

سیا: خوابم می‌بره‌ها

مامان: به درک، باید پای حرفت وایسی

سیا: باشه

(سیا به مامان زنگ می‌زند ولی مامان اعتنا نمی‌کند)

سیا: گوشی‌تون زنگ می­خوره

مامان:  به تو ربطی نداره

سیا:  شاید کار مهم دارن

آیدا: مثلاً منت کشی

مامان:  خفه شین

 (سیا دوباره زنگ می‌زند، مامان گوشی را بر می‌دارد ولی حرف نمی‌زند)

سیا: الو ... الو ... الو

مامان:  چیه؟

 سیا:  تشریف دارن

مامان:  نخیر، مردن

سیا:  آخ، آخ، آخ، کی؟

مامان:  از وقتی فهمیدی دوستت داره

سیا: منکه چیزی نفهمیدم

مامان:  راست می‌گی؟ تو هیچ وقت نفهمیدی

سیا:  شاید تقصیر خودته

مامان:  خیلی پرروئی

سیا: اتفاقاً مامانم می‌گه من خیلی هم خجالتی‌ام

مامان:  مامانت احمق بود

 سیا:  هی مودب باش خانم، من مامانم رو خیلی دوست دارم

مامان:  دروغ می‌گی مثل سگ

(مامان تلفن را قطع می‌کند)

مامان: سرم داره می‌ترکه

سیا: بیا بگیر، کدئینه

مامان:  نمی‌خوام

سیا: بخور مامان، میگرنت اوت می‌کنه‌ها

مامان: گفتم نمی‌خوام

سیا: به درک

(مامان به سیا زنگ می‌زند)

مامان:  کجائی؟

سیا:  همینجام

مامان:  دلم برات تنگ شده

سیا:  منم همینطور

مامان: چرا ساکتی؟

سیا:  چی بگم؟

مامان:  نمی‌دونم

سیا: چقدر دیگه وقت داریم؟

مامان: چیز دیگه‌ای نمونده، آخر خطیم

سیا: ببخش که تنهات می‌زارم

مامان: تو هم منو ببخش که مجبوری کفن و دفنم کنی

سیا: نه دیگه، من با عزرائیل قرارامو گذاشتم

مامان: اشتباه می‌کنی، پروندة من تو جریانه

سیا: نه عزیزم، دکتر گفت علائم من حادتره

مامان:  نه قربونت برم، دکتر به من گفت تو حالا شم قاچاقی زنده‌ای

سیا: بعداً‌ معلوم می‌شه

مامان: آره وقتی داری چالم می‌کنی

سیا: گفتم که بعداً‌ معلوم می‌شه

مامان: من نگران غزلم

سیا: همین نمی‌زاره بمیرم

مامان: چی به سرش می‌یاد؟

سیا: نمی‌دونم باید یه فکری براش بکنیم

مامان: کاش هر سه با هم می‌مردیم

سیا: بس کن

مامان: پشیمونم، کاش انداخته بودمش، کاش ندیده بودمش

سیا: خانمی شده واسه خودش

مامان: با من که غریبه

سیا:  تقصیر خودته، ازش فرار می‌کنی

مامان: نمی‌تونم تو چشماش نگاه کنم

سیا: چه می‌شه کرد، باید ساخت

مامان: سیا خودش می‌دونه

سیا: نمی‌دونم

مامان: کاش بهش می‌‌گفتی

سیا: به یه بچة هفت ساله چه جوری بگم ایدز داره

مامان: چیه تو هم پشیمونی

سیا: چرا پشیمون باشم

مامان: چرا نباشی، من نمی‌دونستم و تسلیم شدم، اما تو وقتی فهمیدی مقاومت نکردی

سیا: من خودم خواستم

مامان: چرا؟ چرا خواستی از من بگیری سیا؟

سیا: نمی‌دونم، شاید دوستت داشتم

مامان: شاید

(صدای سوت پلیس، نور می‌رود)

 

دوشنبه

(آیدا در حال نوشتن چیزی‌ست، برگه‌هایی را مچاله می‌کند و دور می‌ریزد، ناگهان خشکش می‌زند)

آیدا: نگهدار سیا

سیا: چی شده؟

آیدا:  داره می‌یاد، پشت سرمونه، بزار بیفته جلو

سیا: پلیسه؟

آیدا: نه، چرا ولم نمی‌کنه؟

سیا: خر شدی باز، پشت سرمون که کسی نیست

آیدا: خفه شو، بزار بیفته جلو

سیا: این کیه؟

آیدا: نمی‌دونم

سیا: نمی‌دونی، خوبه!

آیدا: ...

سیا:  حالا چکار کنم؟ برم یا نه

آیدا:  آروم برو، بزار خوب دور بشه

(سیا ماشین را روشن می‌کند و راه می‌افتد، حرف نمی‌زند)

آیدا: دلخوری؟

سیا: نه

آیدا: پس چرا ساکتی؟

سیا: چی بگم؟

آیدا: نمی‌دونم

سیا:  با پریسا کجا قرار گذاشتی؟

آیدا: مگه می‌خوای بری؟

سیا: تو قرار گذاشتی، نرم؟

آیدا: نمی‌دونم

سیا: پس بازم نمی‌دونی، خوبه، آچار فرانسة خوبیه

آیدا: پس دلخوری؟

سیا: نه، ابداً

آیدا: از وقتی زدم بیرون دنبالمه، مثل سایه

سیا: کیه؟

آیدا: نمی‌دونم باور کن نمی‌دونم

سیا:  خودتی

آیدا: چی خودتی؟

سیا:  خر خودتی

(آیدا عکسش را پاره می‌کند)

سیا: عکسو چرا پاره می‌کنی؟

(آیدا سرگرم نوشتن دفتر خاطراتش می‌شود)

(بوق می‌زند)‌ برو دیگر لعنتی

آیدا: چکار می‌کنی عوضی، دیونه شدی؟

سیا: دستمونو خونده، سرعتشو کم کرده

آیدا: تو یواش‌تر برو

سیا: یواش‌تر خاموش می‌کنه. می‌خوای وایسم

آیدا: اگه اونم وایساد، نه، منو می‌کشه

سیا:  اِ ... وایساد

آیدا: برو سیا، برو، گمش کن، خواهش می‌کنم برو

سیا:  محکم بشین

(سیا با سرعت از ماشین جلوئی سبقت می‌گیرد)

سیا: چی می‌نویسی؟

آیدا: هیچی

سیا: هیچیا تو واسه کی می‌نویسی؟

آیدا: هیچکس

سیا: لابد هیچکس هم نباید بخونه

آیدا: تا کی باشه؟

سیا: مثلاً یکی مثل من

آیدا: تو؟ تو نه

سیا: چرا؟

آیدا: چون ازت متنفرم

سیا: ببین دیگه نمی‌یاد

(آیدا با سر جواب نه می‌دهد و دوباره می‌نویسد)

آیدا: چیه رفتی تو لک

سیا: این سکوتو دوست دارم

آیدا: ولی من دلم می‌خواد داد بزنم، سر خودم، سر همه، سر تو

سیا: تو دیونه شدی

آیدا: تو نشدی؟

سیا: تو اصلاً نمی‌فهمی چکار می‌کنی؟

آیدا: تو چی؟ تو می‌فهمی؟

سیا: حکایت من فرق می‌کنه

آیدا: منم مثل تو

سیا: من آب از سرم گذشته

آیدا: منم می‌شینم تا آب از سرم بگذره

سیا: تو می‌خوای چی رو ثابت کنی، که خیلی خری

آیدا: نه می‌خوام ثابت کنم که تو خیلی نامردی

سیا: سزات به همون اصغر

آیدا: خفه شو

سیا: من اگه می‌دونستم اون بیرون کسی چشم به راهمه یه دقیقه هم تو این جهنم نمی‌موندم، اگه پدر و مادر داشتم، اگه یه خونة چند میلیونی داشتم با کلفت و نوکر و خدم و حشم با یه خواهر خوشگل مثل جواهر یه دقیقه که خوبه یه ثانیه هم تو این خراب شده نمی‌موندم

آیدا:  به تو ربطی نداره

سیا: آره، ربطی نداره، من اگه اینارو داشتم که فرار نمی‌کردم، دنیای منو تو خیلی از هم دوره

آیدا: عین سگ دروغ می‌گی، نگی خر بود نفهمید، خوب حالیمه چی داری می‌گی، من کوفت و زهر مار دارم درست، دنیای منو تو متفاوته، درست، ولی تو، تو ... خیلی نامردی ما اونقدر محکم خوردیم به هم که... که ... خودمون هم نفهمیدیم چی شد، من دیگه نمی‌تونم تنها برگردم یا با هم یا هیچی

سیا: پس هیچی

آیدا: اینم که می‌گم نامردی نه برای اینکه با من نمی‌یای، نه! برای اینکه می‌دونم چی تو کلة پوکت می‌گذره

سیا: چی می‌گذره؟

آیدا: چی جوری بهت بگم الاغ، من مخالفتی ندارم، غزل رو هم با خودمون می‌بریم

سیا: غزل شناسنامه نداره

آیدا: اینها بهونه‌س، ما خودمون هم می‌تونیم برای غزل شناسنامه بگیریم حتی بابا می‌تونه اسمشو بیاره تو شناسنامه خودش

سیا: بعدش چی؟

آیدا: بعد غزل می‌ره مدرسه

سیا: خب

آیدا: من و تو هم می‌ریم خارج، اونجا تویه کلینیک خوب بستریت می‌کنم، بالاخره یه راهی وجود داره

(سیا می‌خندد)

آیدا: نیشتو ببند، دارم جدی حرف می‌زنم

سیا: خیلی سخته

آیدا: باور کردنش سخته، اما امکانش هست که تو خوب بشی

سیا: خیلی سخته بخوای یه عمر به خودت دروغ بگی، خیلی تلخه که باور کنی شکست خوردی خیلی وحشتناکه که بفهمی آخر راهی و از همه بدتر،‌ تردید و دودلی یه

آیدا: کاش هیچوقت ندیده بودمت، کاش هیچوقت سوار این ماشین کوفتیت نمی‌شدم

سیا: آره، کاش هیچ وقت ندیده بودمت، اونجوری بازم می‌تونستم خودمو گول بزنم

آیدا: شاید هم حق با توئه خیلی سخته بخوای یه عمر به خودت دروغ بگی

سیا: خیلی سخته بخوای یه عمر به خودت دروغ بگی

آیدا: خیلی تلخه که باور کنی شکست خوردی

سیا: خیلی تلخه که باور کنی شکست خوردی

آیدا: خیلی وحشتناکه که بفهمی آخر راهی

سیا: خیلی وحشتناکه

آیدا: و از همه بدتر، تردید و دودلی یه

سیا: (بوق ممتد) یه قولی به من می‌دی

آیدا:  چه قولی؟

سیا: هر وقت برگشتی غزل رو با خودت ببر

آیدا: من نمی‌خوام برگردم

سیا:  حالا اگه برگشتی

آیدا: من نمی‌خوام برگردم

(صدای سوت پلیس، نور می‌رود)

 

سه شنبه

(همه خوابیده‌اند و سیا رانندگی می‌کند، مارال آرام بیدار می‌شود)

مارال: بیداری؟

سیا: نمی‌دونم

مارال: خماری؟

سیا: بدرقم، دارم می‌میرم

مارال: چرا باهاش کل کل می‌کنی؟ تو که می‌دونی زود خر می‌شه

سیا: ولش کن

مارال: می‌ترسم بهت بدم شر بشه، خودت که می‌شناسیش

سیا: بی‌خیال

مارال: آخ... می‌دونم چه حالی داری

سیا: چیه؟ مهربون شدی

مارال: خاک تو سرت، جنبة محبت نداری

سیا: آخه بهت نمی‌یاد

مارال: چرا؟ کم بهت رسوندم

سیا: اگه راست می‌گی حالا بده

مارال: می‌ترسم به خدا، آمارشو داره

سیا: حالا دیدی!

مارال: اگه مال خودم بود همه‌شو بهت می‌دادم

سیا: خالی بند

مارال: سگ تو ضرر، بیا بگیر

سیا: نه بابا، بچه‌ام بزرگ شده، زیر آبی می‌ره

مارال: کجا شو دیدی

سیا:  وقتی مامان بیدار شد معلوم می‌شه، دیدم به تته پته بیافتی

مارال: به توچه، خودم جوابشو می‌دم، فقط کپسولشو بده به من

سیا: برای چی؟

مارال: می‌خوام دو تا ویکیش کنم

سیا: نمی‌خواد، بزار سر جاش

مارال: نترس، یه جور از رو سرشون می‌زنم که نفهمه، واردم

سیا: از تو چشام می‌فهمه، ضایع می‌شیم

مارال: خب نگاهش نکن

سیا: اونوقت چشامو در می‌یاره

مارال: خیلی لی لی به لالاش می‌زاری

سیا: چیه حسودیت می‌شه

مارال: برو گمشو، من عارم می‌شه، تو نمی‌فهمی من چی می‌گم

سیا: قهر نکن، حالیمه چی می‌گی

مارال: اصلاً به تو خوبی نیومده تو حقته باید همیشه تو سری خور این زنیکه باشی که تا گفتی بالای چشمت ابرو، خماریت بده

سیا: دیگه عادت کردم

مارال: یعنی می‌خوای تا آخر عمرت نوکریشو بکنی

سیا: مگه چقدر تا آخرش مونده

مارال: هر چی مونده، تو نمی‌خوای آدم خودت باشی؟

سیا: مشکوک می‌زنی؟ جریان چیه؟

مارال: هیچی

سیا: تو الکی به کسی بفرما نمی‌زنی، بگو چه خوابی دیدی؟

مارال:  گفتم که هیچی

سیا: اگه باید ناز بکشم، بگو تا دست به کار بشم

مارال: به تو نمی‌شه اعتماد کرد

سیا: پس دست به کار بشم، نازی مارال ... مارالی نازی ... نازی بابا

مارال: خفه شو

سیا: می‌خوام که نگی

مارال: من فردا شب با آرش قرار دارم

سیا: چیه؟ نکنه می‌خوای من به جای آیدا بیام

مارال: آره

سیا: دیگه چی؟

مارال: طرف از اون خرپولاس، همة خونوادش اونورن، تنها زندگی می‌کنه‌،‌ داره زار و زندگیشو می‌فروشه که آخر هفته بره، ویزاش ok شده

سیا: خب، به ما چه؟

 مارال:  الان همة زندگیش یه 206 و یه خط موبایل و یه سامسونت یورو که همیشه همراشه

سیا:  بی‌خیال شو مارال

مارال: احمق نشو، آب از آب تکنون نمی‌خوره، گلوش پیش من گیره، فقط کافیه بترسونیش

سیا: اگه نترسید؟

مارال: طرف خیلی زپرتی‌یه، رگ خوابشو بلدم، تو فقط بگو باشه، باقیش با من

سیا: اگه لو رفتیم چی؟

مارال: حسابشو کردم، همون فردا شب با 206 می‌ریم مرز ماشینو می‌فروشیم و می‌زنیم به چاک

سیا: تنهایی؟ پس مامان چی؟ غزل؟ آیدا؟

مارال: ولشون کن، تا کی می‌خوای پابندشون باشی، ما هر جائی می‌تونیم کار کنیم

سیا: چکار کنیم؟

مارال: همین کاری که اینجا واسة این عجوزه می‌کنیم، اونجا برای خودمون انجام می‌دیم تو می‌شی راننده، منم می‌شم مامان جدید

سیا: تو گلوت گیر می‌کنه

مارال: اینجور فکر می‌کنی

سیا: اینجور به نظر می‌رسه

مارال: شاید خوب نگاه نکردی، ببین، از چین و چروکای صورت مامان خبری نیست ما خیلی بیشتر از اینا می‌تونیم از زندگی لذت ببریم، من و تو یه تیم کاملیم

سیا: تیممون قرار همیشه دو نفره بمونه؟

مارال: دست خودمونه، اگه بخوایم می‌تونیم چند تائی رو بیاریم تو خط

سیا: بعد اگه یه روز یکی از اونا یه همچین پیشنهادی به من داد چی؟

مارال: تو به من نارو نمی‌زنی

سیا: مطمئنی، من به خودم شک دارم

مارال: اگه اینکارو بکنی می‌کشمت

سیا: پس باید خیلی مواظب باشیم اگه مامان بفهمه جفتمونو رو می‌کشه

مارال: از کجا می‌خواد بفهمه؟

آیدا: آدم فضول زیاده

مارال: اِ بیدار شدی؟

آیدا: بیدار بودم عزیزم، حالا هم می‌خوام مامانو بیدار کنم

مارال: چکارش داری؟

آیدا:  یه خوابی دیدم می‌خوام برای تعبیرش کنه

مارال:  تو این کار رو نمی‌کنی

آیدا:  من جنبه ندارم،‌ نمی‌تونم حرفی تو دلم نگه دارم

مارال: سیا چیزی بهش نمی‌گی

آیدا: این خودش متهم ردیف دومه

مارال: تو نمی‌تونی چیزی رو ثابت کنی

آیدا:  حالا معلوم می‌شه، مامان

سیا: خفه شو

آیدا:  به تو مربوط نیست

مارال: می‌خوای جیره­تو بدم؟

آیدا: خیلی کمه، اینطور نیست

مارال: پس چکار کنم؟

آیدا: نمی‌دونم،‌ فکر می‌کنی چکار می‌تونی بکنی

مارال: تو بگو، هر چی باشه قبوله

آیدا: باید فکر کنم، نمی‌خوام کلاه سرم بره

مارال: تو چی می‌خوای؟

آیدا: یه سامسونت یورو

سیا: دیگه چی؟

آیدا: منم بیام مرز

مارال: یعنی تو...

آیدا: بدم نمی‌یاد مامان جدید رو تجربه کنم

مارال: اگر قبول نکنم؟

آیدا: مامانیت بیدار می‌شه

مامان: مامان بیداره عزیزم

مارال: اِ... بیدار شدی مامان؟

مامان: خفه شو

آیدا: سرت خوب شد؟

مامان: خفه شو

سیا: سلام

مامان: خفه شو

(صدای سوت پلیس، نور می‌رود)

 

چهارشنبه

(هیچکس حرف نمی‌زند و بر نگرانی آنها نریشن پخش می‌شود)

مارال:  چرا هیچی نمی‌گه؟

سیا: نمی‌دونم

مارال: یعنی می‌خواد چکار کنه؟

سیا: نمی‌دونم

مارال: تو هم می‌ترسی؟

مامان: چه سکوت زشتیه، چرا هیچی نمی‌گن؟ یعنی می‌خوان چکار کنن؟ نکنه واقعاً‌ می‌خوان برن؟ من می‌ترسم، دلم نمی‌خواد تنهام بزارن، لااقل تا روزی که قراره بمیرم

آیدا: به چی خیره شده؟

سیا: نمی‌دونم

آیدا: چرا تو آینه نگاه نمی‌کنه؟

سیا: نمی‌دونم

آیدا:  تو چرا چشاتو می‌دزدی؟

مامان: به چی خیره شدن؟ چرا سیا تو آینه نگاه نمی‌کنه؟ من به نگاش احتیاج دارم، اونکه خوب می‌دونه نگاش گرمم می‌کنه، پس چرا چشاشو می‌دزده؟ شاید داره تحقیرم می‌کنه شاید نمی‌خواد حقارتمو ببینه

مارال همش تقصیر منه، مگه نه؟

سیا: نمی‌دونم

مارال: یعنی باهاش حرف بزنم درست می‌شه؟

سیا: نمی‌دونم

مارال: کاش تو شروع می‌کردی

مامان: همش تقصیر منه، من به همشون بد کردم،‌ خودم می‌دونم چقدر عوضی شدم کاش می‌تونستم باهاشون حرف بزنم، اما نمی‌دونم باید چی بگم، سیا کاش تو شروع می‌کردی، بعد من دنبالة حرفتو می‌گرفتم، اول یه کم غر می‌زدم بعد هم می‌بخشیدمشون

آیدا: ما بهش نارو زدیم؟

سیا: نمی‌دونم

آیدا: یعنی می‌خواد تلافی کنه؟

سیا: نمی‌دونم

آیدا: باید جلوشو بگیریم

مامان: من مار تو آستینم پرورش دادم، اونا باز هم نارو می‌زنن، هر دفعه که یه کم سخت می‌گیرم می‌خوان تلافی کنن، باید جلو شونو بگیرم، نباید از هم بپاشیم

(سیا ترمز می‌کند‌ نریشن قطع می‌شود و با هم حرف می‌زنند)

مامان: چرا وایسادی؟

سیا: جلوتر نمی‌تونیم بریم

آیدا: بازم چراغ قرمز؟

مارال: پلیس که نیست

آیدا: ردش کن

مارال: بزن بریم

سیا: بازم می‌ریم

غزل: می‌رسیم؟

سیا: نمی‌دونم

(صدای سوت پلیس، نور می‌رود و در تاریکی صدای پلیس را می‌شنویم)

صدای پلیس: اَه... گمشون کردم... یعنی کجا می‌تونن رفته باشن؟ تو کدوم سوراخ قایم شدن؟... هیچ جا نمی‌تون برن، تموم راه‌ها بسته‌اس- بالاخره گیرشون می‌یارم

 

پنج شنبه

(مامان دفتر نقاشی غزل را ورق می‌زند غزل بیدار می‌شود)

مامان: بیدار شدی عزیزم!‌

غزل: ...

مامان: ببخش،‌ یادم نبود

غزل: منظور؟

مامان: خوب خوابیدی؟

غزل: به تو مربوط نیست

مامان: نمی‌دونستم نقاشی می‌کشی!

غزل: غلط کردی برداشتی

مامان: باز که توپت پره

غزل: به پا بهت نگیره

سیا: غزل!

مامان: تو دخالت نکن، یعنی چی؟ من مادرتم؟

غزل: قشنگه، ولی بهت نمی‌یاد

مامان: شوخی بسه، ما باید با هم حرف بزنیم، اونم خیلی جدی

غزل: جدی گفتم رئیس

مامان: به من نگو رئیس

غزل: پس چی بگم؟

مامان: بگو مامان

غزل: سخته، تو دهنم نمی‌چرخه

مامان: خفه شو، دختر که نباید اینقدر پررو باشه؟ رابطه مادر و دختر که اینجوری نیست؟

غزل: از بر گفتی یا از رو؟  

مامان: من دیگه باید چکار برای تو می‌کردم که نکردم!

غزل: نمی‌دونم

مامان: چی خواستی که برات نگرفتم؟ هر چی پول خواستی بهت دادم، آخه چه کمبودی داری؟

غزل: محبت

مامان: من دیگه نمی‌دونم به چی می‌گن محبت، به اینکه صبح تا شب بشینم قربون و صدقه‌ات برم، تو که دیگه بچه نیستی؟

غزل: هر وقت کم می‌یاری، من دیگه بچه نیستم

مامان: نه عزیزم تو هر وقت کم می‌یاری مثل بچه‌ها رفتار می‌کنی

غزل: به من نگو عزیزم

مامان: پس به کی بگم؟ تو عزیز منی

غزل: تو به همه اینو می‌گی

مامان: منظورت کیه؟

سیا: منظورش منم

غزل: تو دخالت نکن

مامان: همه این آتیش‌ها از گور تو بلند می‌شه، تو پرروش کردی

غزل: پای اونو وسط نکش

مامان: چیه؟ تو رو هم جادو کرده

غزل: بدبختم که نکرده

مامان: یعنی چی؟ من بدبختت کردم؟  

غزل: غیر از اینه؟

مامان: چرا؟ چون به حرف این مردتیکه گوش ندادم؟ چون نگذاشتم بمیری

غزل: چرا به حرفش گوش ندادی؟ چرا گذاشتی به دنیا بیام؟

مامان: تو نمی‌دونی مادر شدن یعنی چی، تو همة دل خوشی من بودی، همة زندگی من

غزل: زندگی من چی؟ برات مهم نبود

مامان: من زندگی‌مو گذاشتم پای تو، به هر کاری تن دادم که تو راحت باشی

غزل: من وقتی راحت می‌شم که بمیرم

مامان: چرا تو بمیری، دعا کن من زودتر بمیرم که همه‌تون راحت بشین

غزل: کاش هر سه با هم می‌مردیم

مامان: پس تو می‌دونی! سیا ... اون می‌دونه ... (به سرفه می‌افتد)

(صدای سوت پلیس، نور می‌رود)

 

جمعه

(در زیر نور آبی ماه، باران می‌بارد)

سیا: داره بارون می‌یاد

مامان: خفه شو

مارال: آره، بارون می‌یاد

مامان: دروغه، دروغه

آیدا: این بارونه، دروغ نیست

سیا: دیدی دیوونه، بالاخره دعات گرفت، داره بارون می‌یاد

مامان: بس کنید،‌ نمی‌خوام چیزی بشنوم

سیا: صدای بارون رو چی؟ نمی‌خوای بشنوی

مامان: نه، شیشه‌ها رو بکشین بالا

آیدا: نه مامان، بوی گل بارون خورده

مامان: گفتم شیشه‌ها رو بکشین‌ بالا، غزل سرما می‌خوره

مارال: تو که عاشقش بودی

مامان:  تمومش کنید

سیا: تو گفتی وقتی بارون بیاد برامون شعر می‌خونی

مامان: می‌خونم، وقتی بارون اومد

مارال: داری با کی لج می‌کنی، با بارون؟

آیدا: پس این همه چشم به راهش موندی که چی بشه؟

سیا: به خدا دعات گرفته مامان، داره بارون می‌یاد

مامان: شماها دیوونه شدین، این بارون نیست، وهمه

آیدا: ولی من دلم می‌خواد زیر این وهم راه برم، خیس بشم، گریه کنم

مامان: تو غلط می‌کنی

مارال: این اولین بارون امساله، خودت گفتی هر آرزوئی کنیم برآورده می‌شه

مامان: من هیچ آرزوئی ندارم

سیا: تو دروغ می‌گی، دورغ می‌گی، خودت هم خوب می‌دونی که بارون برای من و تو یه معنی دیگه داره

مامان: دست از سرم بردارین

سیا: من تو رو از بارون گرفتم، ما همة‌ این روزای سگی رو به عشق بارون تحمل کردیم، تو خیلی وقته شعر نمی‌گی، به خاطر بارون من خیلی وقته دستای تو رو نگرفتم، به بهونه بارون... حالا اینم بارون، ولی تو باز داری دروغ می‌گی

مامان:  تمومش کنید

سیا: درسته، قرار شد وقتی بارون اومد تموش کنی

مامان: خفه شو

سیا: گفتی آیدا آخریشه، گفتی دیگه نمی‌خواد کسی رو قر بزنیم

مامان: گفتم خفه شو

سیا: گفتی دیگه نمی‌خوای از کسی انتقام بگیری

مامان: بس کن

سیا: گفتی بارون که بیاد منو آزاد می‌کنی

مامان: گفتم تمومش کن

سیا: آره مامان، تمومش کن، من دیگه از این بازی خسته شدم

آیدا: داره بارون می یاد

غزل: داره بارون می‌یاد

مارال: یعنی آرزوهای ما هم برآورده می‌شه؟

آیدا: شاید اگه از ته دل بگی بگیره، نمی‌دونم

مارال: کاش می‌تونستم برگردم

آیدا: برگردی خونه؟

مارال: یعنی می‌شه؟ یه شب بارونی، مثل شبی که انداختم بیرون،‌ برگردم و فکر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده

مامان: چیه؟ دلت برای مشتاش تنگ شده یا بوی گند الکلش

مارال: دلم برای زندگیم تنگ شده، برای همة اون دعواها، فحش‌ها، کتک خوردنا دیونه‌ام، نه؟

آیدا: آره، دیونه‌ای، ولی من نیستم من نمی‌خوام برگردم، فقط دلم می‌خواد اون لعنتی دیگه دنبالم نیاد

مارال: کی؟

آیدا: همون بختکی که از روزیکه زدم بیرون دنبالمه، دیگه نیاد

مارال: این کابوس تموم نمی‌شه، تا وقتی برنگردی تموم نمی‌شه

غزل: تو از خودت فرار می‌کنی

آیدا: من هیچوقت برنمی‌گردم، قسم خوردم، می‌خوام ادامه بدم، تا آخرش

غزل: پس بهتره آرزوی مرگ کنی

آید:ا این آرزوی کمی نیست

سیا: از سرت هم زیاده

مارال: یه بار مردن بهتر از روزی هزار بار مردنه

سیا: نترس، آرزو کن، اینجوری تو جهنم کوچکتری می‌سوزی

آیدا: خفه شو

غزل:  داره بارون می‌یاد

مامان: ماها محکومیم، محکوم به ادامة خودمون

سیا: من دیگه خسته شدم، بریدم

مامان: تموم می‌شه، همین روزا همه چی تموم می‌شه، من صدای ناقوسها رو می‌شنوم

غزل: وقتی بمیرم چی می‌شه؟

 مامان: آزاد می‌شیم

غزل: بعد می‌ریم بهشت؟

غزل: مثل پروانه‌ها

مامان: مثل پروانه‌ها

غزل: بعد می‌ریم بهشت؟

مامان: آره، تو می‌ری بهشت

غزل: تو چی؟

مامان: نمی‌دونم

غزل: تو هم نمی‌دونی سیا؟

سیا: نه، نمی‌دونم

غزل: کاش هر سه با هم بمیریم، من از تنهایی می‌ترسم

سیا: منم می‌ترسم

غزل: توی قبر خیلی تاریکه؟

سیا : تاریک، سرد، نمور

غزل: من از تاریکی می‌ترسم

مامان: منم می‌ترسم

غزل: من نمی‌خوام بمیرم مامان

مامان: تو نمی‌میری عزیزم

سیا: پس چرا نمی‌شنوی؟ اون نمی‌خواد بمیره، چرا ما رو نمی‌بینی؟

مامان: چرا راحتم نمی‌کنی؟ چرا نمی‌باری؟

آیدا: تو به آرزوت رسیدی؟ اون گفت مامان

مارال: باور کن مامان،‌ داره بارون می‌یاد ازش بخواه، بهش التماس کن

غزل: یعنی می‌شنوه؟

آیدا: بهتر از هر کسی

غزل: پس چرا جواب نامه رو نداد؟

آیدا: دوباره براش بخوان، گیرم سرش شلوغ باشه، ولی بالاخره جواب می‌ده

غزل: سلام، اگر صدامو می‌شنوی، اگه خوابت نمی‌یاد،‌ اگه سرت شلوغ نیست، اگه منو فراموش نکردی... سلام، بی خیال، چه خوشت بیاد چه خوشت نیاد... سلام، این آخرین نامه‌ای‌یه که برات می‌نویسم، چون دیگه از این همه خط خطی خسته شدم، از این همه نامة بی‌جواب حالم به هم می‌خوره، منم دیگه بریدم، مثل سیا خسته شدم، مثل مامان ناامید، شاید منم دارم فرار می‌کنم مثل آیدا یا شاید هم مثل مارال دارم می‌پیچونمت، نه فکرای ناجور نکن، اونا تقصیری ندارن، فقط غریبن مثل خودت، مثل خودم، خودم! خودم؟ من کی‌ام؟ کجام؟ چی قراره سرم بیاد، تا کی باید دل بیقرار بمونم؟ می‌خوام بدونم خودتم هم می‌دونی داری با ما چکار می‌کنی؟ تو داری همة دلخوشی‌هامو ازم می‌گیری، این همه کینه و نفرت تو وجودت نوبره، نه دیگه ترسی ندارم، منم می‌خوام داد بزنم، سر خودم، سر همه، سر تو، منکه چیزی ازت نخواستم، گفتم اگه دلت می‌خواست، اگه برات زحمتی نیست، اگه بهت برنمی‌خوره، دلخوشی‌هامو ازم نگیر، مامان و سیا همه چیز منن، حتی آیدا و مارال، من جز اونا کس کسی رو ندارم، ما خیلی وقته مسافریم اما نمی‌دونم چرا هر چی می‌ریم به دریا نمی‌رسیم من دیگه خسته شدم، تو خسته نشدی، نمی‌خوای دست از عروسک بازی برداری، چیه؟ بهت برخورد! چرا روبر می‌گردونی، ببین، منم، غزل، دروغ زشتی که تو نوشتی مثل هزار تا دروغ دیگه، مثل مامان، مثل سیا، مثل آیدا، مثل مارال، مثل من...

سیا: محکم بشینین بچه‌ها

مامان: چی شده؟

سیا: فکر کنم دارن تعقیبمون می‌کنن

آیدا: پلیسه؟

سیا: نمی‌دونم، چراغ خاموش می‌یاد

مارال: حالا چکار کنیم؟

سیا: هر چی دارین بگیرین سر دست

مامان: چرا آژیر نمی‌کشه؟

سیا: شاید پلاک شخصی‌یه

مامان: موها تونو بکنین تو بچه‌ها

مارال: آیدا رژتو پاک کن

آیدا: خفه شو

سیا: داره می‌یاد؟

آیدا: برو سیا... برو... لعنتی

(صدای سوت پلیس نور قرمز چراغ گردان ماشین پلیس، نریشن صحنه اول روی صدای آنها پخش می‌شود)

صدای پلیس: از مرکز به کلیه گشتی‌های مستقر در مسیر 13... از مرکز به تمامی گشتی‌های مستقر در مسیر 13 ... اتومبیل شماره 33334 تحت تعقیب است... اتومبیل شماره 33334 تحت تعقیب است... به محض رویت متوقفش کنید... تکرار می‌کنم به محض رویت متوقفش کنید... زنده یا مرده...

(صدای پلیس‌ها از ایستگاه‌های مختلف تکرار می‌شود و صدای آنها در صدای آژیر پلیس گم می‌شود) 

  

پایان 

افشین محمودی / پائیز 83

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط افشین محمودی نظرات () |

 سومین مسابقه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی برگزیدگانش را شناخت

به گزارش روابط عمومی کانون، در مراسمی که صبح روز 27 تیر در تهران به منظور اهدای جوایز این مسابقه برگزار شد معاون تولید کانون بر توجه بیشتر کانون به فیلم‌نامه نویسی  به عنوان مبنایی برای نشر اندیشه و تفکر در عرصه‌ی سینما تاکید کرد.
حمیدرضا شاه‌آبادی نقش فیلم‌نامه‌نویسان را در جریان تولید فیلم بسیار با اهمیت ارزیابی کرد و افزود: متاسفانه به این مهم در ایران کمتر پرداخته شده است و کانون با برگزاری این مسابقه تلاش می‌کند جایگاه فیلم‌نامه نویسی را بالا ببرد.
وی از فیلم‌نامه‌نویسان نیز خواست موضوع‌های مورد نیاز کودکان و نوجوانان و نیازهای جامعه را مورد توجه قرار دهند و به آن بپردازند.
 او تاکید کرد که نیازهای کودکان با بزرگ‌سالان به لحاظ ماهیت متفاوت است و کسانی که در وادی سینمای کودک قدم می‌زنند و قلم بر روی کاغذ می‌گذارند باید این مسایل را مورد توجه قرار دهند تا فیلم‌ها با مخاطب ارتباط موثرتری برقرار کنند.
معاون تولید کانون با بیان این که در تاریخ سینما فیلم‌های برای کودک یا در باره کودک و حتی به بهانه‌ی کودک ساخته شده است اظهار امیدواری کرد که کمتر شاهد ساخت فیلم‌های باشیم که به بهانه‌ی کودکان و با اهداف دیگری تولید می‌‌شود و فیلم‌های ما باید بتوانند به درستی فرهنگ، ارزش‌ها و اعتقادات ما را به نسل آینده منتقل کنند.
شاه‌آبادی در عین حال وعده داد که دوره‌های آینده‌ی این مسابقه به صورت گسترده تری برگزار خواهد شد و  تلاش می‌کنیم برنامه‌های جنبی نیز برای این مراسم در نظر بگیریم.
وی انتشار فیلم‌نامه‌ها در قالب کتاب و ساخت برخی از این فیلم‌ها را از برنامه‌های آینده کانون دانست و توضیح داد که یکی از فیلم‌های برگزیده سومین مسابقه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی کانون در مرحله‌ی پیش تولید قرار دارد و تلاش می‌کنیم این فیلم برای نمایش در جشنواره بین‌المللی فیلم کودک و نوجوان آماده شود.
لیلا میرهادی سرپرست امور سینمایی کانون نیز برگزاری این مسابقه را  نشان توجه کانون به فیلم کودک برشمرد و گفت کانون درصدد است از جریان فیلم نامه‌نویسی حمایت کند و امیدواریم گام‌های بلندتری را در این زمینه برداریم و به نیازهای کودکان و نوجوانان پاسخ دهیم.
بر اساس این گزارش حسن آقا کریمی، لیلا میرهادی و مینو کریم زاده کار داوری مرحله‌ی نهایی این مسابقه را از میان 40 اثر منتخب بر عهده داشتند.
این آثار از میان 307 اثر رسیده به مسابقه انتخاب شد.
هیات داوران  این مسابقه در بیانیه خود علاوه بر اعلام نام برگزیدگان در کنار برخی از این آثار قید کرده‌اند که این فیلم‌نامه‌ها توسط کانون خریداری شود.
بر همین اساس در بخش بهترین فیلم‌نامه‌ی بلند سینمایی جایزه بهترین فیلم‌نامه به مبلغ پنجاه میلیون ریال به همراه لوح شایستگی و خرید اثر به صورت مشترک به دو فیلم‌نامه‌ "قطب‌نما" نوشته‌ی آناهیتا تیموریان و علیرضا ثانی‌فر به دلیل نگارش حرفه‌ای و روان اثر و تلاش برای تقویت روحیه‌ی خود باوری  نوجوانان در قالب داستانی ملموس و منطقی و به دور از شعارزدگی و عوام فریبی و "زرد و قرمز" نوشته‌ی افشین محمودی به دلیل موضوع بدیع
و نگاه تازه به دوران آغازین جنگ تحمیلی با محوریت هم‌دلی و هم‌یاری مردم و همچنین پرداخت منطقی شخصیت‌های اصلی، شروع و پایان مناسب در استفاده از موضوع‌های فرعی مرتبط با درون‌مایه‌ی اصلی تعلق گرفت.
در بخش فیلم‌نامه ی برگزیده نیز با قید "خرید اثر" از دو فیلم‌نامه‌ی "پشت بلندگو" نوشته‌ی مهدی بوستانی شهر بابک به دلیل ایده اجتماعی جذاب و درون‌مایه‌ی قابل تعمیم آن و فیلم‌نامه "داوطلب" نوشته‌ی حمید علیزاده به دلیل توجه ویژه به پیامدهای جنگ و نگاه تازه به مسایل و مشکلات، کمتر توجه شده‌ی آوارگان با اهدا لوح شایستگی و سکه‌ی تمام بهار آزادی قدردانی شد.
سومین مسابقه‌ی مسابقه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی کانون در بخش فیلم‌های مستند به دلیل کمبود فیلم‌نامه‌های مناسب و قابل قبول، برگزیده‌ای نداشت و جایزه‌ی این بخش به فیلم نامه‌ی کوتاه پویانمایی اختصاص یافت.
همچنین جایزه‌ی بخش بهترین فیلم‌نامه‌ی پویانمایی به همراه خرید اثر، مبلغ ده میلیون ریال و یک لوح شایستگی بود که به فیلم‌نامه‌ی "شیرهای خسته" نوشته‌ی معصومه طاهریان به دلیل دارا بودن پیامی به‌غایت انسانی با محوریت توجه به محیط زیست و همچنین تازگی و جذابیت شیوه‌ی اجرای آن تعلق گرفت.
در همین بخش هیات داوران لوح شایستگی و یک سکه‌ی تمام بهار آزادی را به فیلم‌نامه‌ی پویانمایی "در تاریکی" نوشته‌ی رضا  حیدرنژاد بر اساس طرحی از محمد علی سلیمانزاده، به دلیل استفاده بهینه از منابع غنی ادبیات کهن ایران برای نگارش هنرمندانه‌ی فیلمنامه‌ای جذاب و حرفه‌ای با مضمونی امروزی اهدا کرد.
جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه داستانی کوتاه و نیمه بلند  این مسابقه شامل لوح شایستگی و ده میلیون ریال به همراه خرید اثر به فیلم‌نامه‌ی داستانی "نامه‌ای برای او" نوشته‌ی مشترک زهرا وحی‌زاد و محمد علی هاشم‌پور به دلیل انتخاب هوشمندانه‌ی موضوعی ملموس و انسانی و پی‌ریزی داستانی بدیع و لطیف با پایانی غیر منتظره و تاثیرگذار برمبنای آن اهدا شد‌.
هیات داوران در بیانیه‌ی خود ـ که حسن آقا کریمی آن را قرائت کرد ـ دو توصیه نیز برای مسوولان کانون داشت نخست این که به دلیل وجود فیلم نامه‌هایی مناسب در میان آثار برگزیده ـ که دارای ایده‌های جذاب و قابلیت‌های ویژه برای ساخت فیلم‌های مناسب هستند ـ نسبت به دعوت از صاحبان آن‌ها برای مذاکره و اصلاح برخی از این فیلم نامه‌ها و در نهایت خرید اثر اقدام کنند و دوم در صورت امکان در دوره‌های بعد رده‌های سنی شرکت کنددگان یا بخش آماتوری را از بخش حرفه‌ای تفکیک کنند.
در آیین اهدای جوایز مسابقه، رضا حیدرنژاد فیلم نامه‌نویس و کارگردان سینمای کودک در سخنانی کوتاه به طرح موضوع‌هایی مانند مراحل فیلم‌نامه‌نویسی و اجزای تشکیل دهنده‌ی یک فیلم‌نامه پرداخت و به فیلم‌نامه نویسان جوان توصیه کرد که از عجله کردن در نگارش فیلم‌نامه پرهیز کنند.
در این جلسه همچنین علی گنج کریمی مدیر روابط عمومی و بین‌الملل  کانون نیز در سخنانی بر تلاش این مدیریت برای شناسایی جشنواره‌های جهانی و توقعات آن‌ها از سینمای کودک و نوجوان ایران تاکید کرد و گفت جشنواره‌های بین المللی فارغ از تکنیک‌های ساخت فیلم، آثار سینمایی ایران را به دلیل محتوا و مضامین مناسب و انسانی آن مورد توجه قرار می‌دهند.
وی یادآور شد که کانون به دنبال این است که مشارکتی حداکثری از سینمای کودک و نوجوان ایران را در جشنواره‌های جهانی به نمایش بگذارد که در این زمینه برنامه‌های جدیدی طراحی شده است.
گفتنی است در این مراسم علاوه بر اهدای جایز به برگزیدگان و اهدای لوح به تمامی 40 اثر راه یافته به مرحله‌ی نهایی داوری، فیلم خاطره‌انگیز "همسرایان" یکی از ساخته‌های عباس کیارستمی کارگردان صاحب‌نام سینما برای حاضران به نمایش گذاشته شد. 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط FALSH CENTERS نظرات () |

به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، دفتر ششمین دوره مسابقه فیلنامه‌نویسی ایثار با معرفی آثار برگزیده بسته شد.
ششمین دوره جشنواره فیلمنامه‌نویسی ایثار در سه بخش داستان بلند (سینمایی)، داستان دنباله‌دار (سریال) و داستان کوتاه با اهداف ترویج نشاط اجتماعی و امید به آینده در سایه فرهنگ ایثار و شهادت، رسیدن به خودباوری، پویایی، غرور ملی و تبلور ارزش‌های انسانی و اسلامی، پرداختن به هویت ملی و دینی ایرانی، به تصویر کشیدن ثمرات فرهنگی و اجتماعی و همت مضاعف، کار مضاعف از جمله عرصه رقابت هنرمندان و نویسندگان کشورمان قرار گرفت.
براساس نظر هیئت داوران (حسین‌زاده، رحمت امینی و نصرالله قادری) در بخش فیلمنامه‌های دنباله‌دار یا سریالی؛ «قصه‌های محمد حسین» به قلم ناهید گیگا رتبه اول، «خدا همین نزدیکیست» به قلم جیران جناب رتبه دوم و «سربازها کهنه نمی‌شوند» به قلم آرش بسطامی حائز رتبه سوم شده‌اند.
همچنین در بخش فیلمنامه‌های بلند یا فیلمنامه‌های سینمایی، «راز چهار زبر» به قلم محمدرضا ملکی رتبه اول، «زرد و قرمز» به قلم افشین محمودی رتبه دوم و «یک لحظه زندگی» به قلم زینب عربی حائز رتبه سوم شد.
در بخش فیلمنامه‌های کوتاه نیز «فصل کوچ» نوشته شده توسط سارا اسماعیلی رتبه اول، «حماسه ققنوس» به قلم مجید فدائی دوم و «پایی برای پروانه» نوشته شده توسط قدرت باقری رتبه سوم را کسب کردند.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط FALSH CENTERS نظرات () |

حجم سفید لیز

نویسنده و کارگردان : افشین محمودی

بازیگران : محمد عزیزی

            سحر مرادی

بازیگر خردسال : نیما داوودی

با سپاس از حضور جناب سروان نادر قلندری

نور و تصویر : مسعود احمدی

عکس : شیما پورسهم الدین

صدا : سعید کشاورز

صداگذاری و تدوین : فواد جاودان

با سپاس از علیرضا عباسی و احد محمد کرمی

مدیر تولید، دستیار کارگردان و برنامه ریز : علیرضا برقک

منشی صحنه : سحر مرادی

تدارکات : پریسا محمودی

سرمایه گذار : عبد الرضا محمودی

با سپاس ازصفورا محمودی

تهیه کننده : افشین محمودی

                  سحر مرادی

فالش  بهار 1390

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط FALSH CENTERS نظرات () |

هیات داوران نوزدهمین جشنواره تئاتر منطقه چهار کشور از بین ‪ ۱۴‬گروه نمایشی، نمایش "غربتی‌ها" از شیراز را برای شرکت در جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر معرفی کرد.

این جشنواره روز جمعه با شرکت ‪ ۱۵۲‬نفر از هنرمندان استان‌های فارس، کرمان، چهارمحال وبختیاری، ایلام، لرستان، خراسان جنوبی، خوزستان و هرمزگان در بوشهر به کار خود پایان داد.

هیات داوران در بخش کارگردانی با اهدای لوح ویژه و جوایز نقدی، رتبه نخست این بخش را به افشین محمودی کارگردان "غربتی‌ها" از شیراز، رتبه دوم را به محمد شیرالی کارگردان "پرنده سرخ" و رتبه سوم را به سعید خیرالهی کارگردان نمایش "کژال" از ایلام اعطا کرد.

در بخش نمایشنامه‌نویسی (متن) نیز رتبه اول به افشین محمودی با نمایش "غربتی‌ها" از شیراز، رتبه دوم سعید خیرالهی نویسنده نمایش "کژال" از ایلام و رتبه سوم به محمد شیرالی نویسنده نمایش "پرنده سرخ" از خرمشهر اختصاص یافت.

بازیگران برتر مرد نوزدهمین جشنواره تئاتر منطقه چهار کشور با اهدای لوح ویژه و جوایز نقدی حسین قهرمانی در نمایش "غربتی‌ها " از شیراز، مالک آبسالان در نمایش "کژال" از ایلام و پیام کارنامه در نمایش "بگرد تا بگردیم از شیراز معرفی شدند.

همچنین هیات داوران فاطمه دسترنج در نمایش "غربتی‌ها" از شیراز، فرانک جوادپور در نمایش "غربتی‌ها" و مریم اشتری در نمایش "سیاوش خوانی" از شیراز را با اهدای لوح ویژه و هدایای نقدی به عنوان بازیگران برتر زن معرفی کرد.

رتبه اول طراحی صحنه این جشنواره نیز براساس رای هیات داوران به نمایش "غربتی‌ها" به افشین محمودی رتبه دوم به نمایش "رویای بی‌خوابی " از لرستان به یدالله شعبان و رتبه سوم به نمایش "بگرد تا بگردیم" به نسیم سلیمان‌پور از شیراز تعلق گرفت.

همچنین هیات داوران لوح تقدیر بخش گریم را به خاطر طراحی و اجرای گریم به نمایش "بگرد تا بگردیم" از شیراز به لیلا زارع اعطا کرد.

رتبه اول موسیقی صحنه همراه با لوح تقدیر و جایزه نقدی به علیرضا امیری در نمایش "غربتی ها" از شیراز و رتبه دوم این بخش شامل لوح تقدیر و جایزه نقدی به مهدیا علیزاده در نمایش "سیاوش خوانی " از شیراز اعطا شد.

هیات داوران در معرفی بازیگر خردسال یک هدیه و یک تقدیر داشت که هدیه این بخش را به هنرمند خردسال حسین سرخاب به خاطر حضور صمیمی درنمایش "تعبیر شب" از هرمزگان و تقدیر را از بازیگری خردسال به همراه‌لوح و جایزه نقدی به مصطفی جلالی به خاطر درک لحظات در نمایش "تعبیر شب" از هرمزگان اعطا کرد.

داریوش مودبیان، عبدالحی شماسی و اردشیر صالح‌پور داوری نوزدهمین جشنواره تئاتر منطقه چهار کشور در بوشهر را برعهده داشتند.

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط FALSH CENTERS نظرات () |

 مظفرالدین شاه آکتور سینما

 

                              

« دستگاهی است که بر روی دیوار می اندازند و مردم در آن حرکت می کنند. »

شاید این جملهء مظفرالدین شاه ساده لوحانه ترین تعریف دربارهء کلیت سینما و کاملترین تعریف در مورد سینمای ایران از آغاز تا امروز است.

سینما در سال ١٨٩۵م برابر با ١٢٧۴هـ.ش تثبیت می شود و به فاصلهء ۵ سال پس از اختراع و ابداعش در سال ١٩٠٠م یعنی ١٢٧٩هـ.ش توسط چهارمین شاه قاجار که با ارز عاریه ای به سفر فرنگ رفته بود ، وارد ایران می شود.

یک نگاه خوش بینانه می تواند به ستایش مظفرالدین شاه بپردازد و حسن سلیقه اش را تحسین کند که با آن سن و سالش که بیش از ۴٠ سال از عمرش را به رسم ولیعهدی قاجار درتبریز پایتخت دوم ایران در انتظار سرآمدن سلطنت پدر به نوعی در تبعید روزگار گذرانده بود، در میان آن همه زرق و برق تحفه های فرنگ، سینما چشمش را میگیرد  و به رسم سوغات آنرا برای ملتش به ارمغان می آورد تا از دنیا عقب نمانند، غافل از اینکه شکاف بین اینان و آنان با یک دوربین سینماتوگراف پر نمی شود.

و با نگاهی بدبینانه می توان گفت؛ شاه بابا در حالی که خزانه مملکت خالی بود و مردم نان در خون خویش می زدند و به نشانهء اعتراض پدرش را ترور کرده بودند و او از صدقهء سر آنها به تخت نشسته بود، به حساب ملت از روسها وام گرفت و در ازایش امتیاز گمرک را به آنها داد و جندین ماه مملکت را به امان خدا رها کرد و سر پیری به معرکه گیری در فرنگ پرداخت و دست آخر با خرید سینماتوگراف از سر تفنن - و نه از روی اندیشه - به ایران بازگشت تا از شیرهایش فیلم بگیرد.

 اما اگر نه این و نه آن باشیم و بیطرفانه به موضوع نگاه کنیم، شاید به این نتیجه برسیم که سینما به فاصلهء ۵ سال از اروپا و آمریکا وارد ایران شد - و مهم نیست که به وسیله چه کسی و چگونه به این مهم دست یافتیم - اما این فاصلهء ۵ ساله نه تنها کم نشد، بلکه در ازای هر یک روز، یک سال پسرفت کردیم و بیشتر شد و اگر دقیق شویم می بینیم  که این فاصله در آغاز هم ۵ سال نبوده و ایرانیان از نظر گذار دوره های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، علمی و فرهنگی بیش از ۵ قرن از غرب فاصله داشتند، و کماکان دارند!

طبعا" پذیرش این موضوع برای هر ایرانی سراپا غیرت و تعصب، که ایران را مرکز ثقل کل کائنات می داند و بین خود و دیگران دیوار کشیده و همواره روحش را به اعتقاداتش زنجیر کرده، سخت است و هرگز چنین عقب ماندگی را باور نمی کند.

ایرانیان که روزگاری مالک نیمی از کره خاکی بودند و از عالم و آدم باج و خراج می گرفتند و فخر علم و هنر و صنعتشان را به جهانیان می فروختند، در کشاکش جنگ و غارت و چپاول دیگران چنان به تاراج رفتند که اینک پادشاهشان مجبور است باج بدهد تا بتواند پول قرض کند و به سفر فرنگ برود تا در آنجا باز همین پول را از او بگیرند و تحفه شان را به او بفروشند و محصولی را به خوردمان بدهند که نه تنها دانشی پیرامون آن نداریم بلکه بستر مناسبی هم برای ورودش مهیا نیست! و به یمن بهت و شیفته گی مان و خلاء پیشینه نمایشی مان که به یکباره دهان باز کرده و ذات مصرف گرایی مان، پول هنگفتی را به جیبشان سرازیر کنیم، و تا بخواهیم به خودمان بیاییم و رسم نان پختن را بیاموزیم، آنها برده اند و خورده اند و به ریش مبارک خندیده اند.

به درستی نمی توان گفت که سینما در شرایط زمانی نا مناسب وارد ایران شد یا به موقع پای هنر هفتم به این سرزمین باز شد؟ شاید اگر سینما بعد از مشروطیت و کلا" پس از قاجار وارد ایران می شد شرایط بهتری را پیدا می کرد، چون احتمال می رود که در آن حالت سینما توسط روشنفکران و دانش آموختگان ایرانی مقیم فرنگ، از سر اندیشه و نه تفنن!  کشف می شد و با علم کامل به ایران می آمد وبا دقت و حوصله بیشتری به آن می پرداختیم. از طرفی شاید تاخیر در این ورود در روند پروسه جا افتادن سینما بین مردم تغییری حاصل نمی کرد و ما دیرتر به تجربیاتمان می رسیدیم و گاو ما با کرگدن آنها تقریبا" معاصر نمی شد.

اما به قطعیت می توان گفت که اگرچه سینما به فاصله اندکی از غرب وارد ایران شد، ولی هرگز سیر صعودی و روند تکاملی اش را پا به پای غرب طی نکرد و همواره در همان نقطهء آغاز در جا زد و ظهور بارقه جرقه هایی چند هرگز خللی بر این مدعا وارد نمی کند.

از طرفی چنین قیاسی و چنین توقعی کاملا" ناعادلانه و نابرابر است، زیرا ایران هرگز مراحلی که غرب پشت سر گذاشته را طی نکرده و غرب نیز هیچگاه شرایط ایران را نداشته است. 

به نظر می رسد فاصلهء ایران با دنیای غرب به فاصلهء رنسانس تا اکنون است - لازم به ذکر است که نگارنده در مورد مسئلهء دستیابی به فن آوری هسته ای! بحثی ندارد و صرفا" در باب سینما و هنرهای نمایشی سخن می پراکند - آنها یک بار نوزایی کردند و ما هزار بار نومیری را تجربه کردیم. شاید بتوان تا پیش از رنسانس شرایط ایران و اروپا تا حدودی هم سنگ ارزیابی کرد اما بعد از رنسانس این شکاف تا به حدی است که اگر تمامی افتخارات پیشین ایران و ایرانیان را در آن جای دهیم، هرگز پر نخواهد شد.

مسیحیان که خود و پیامبرشان در آغاز رنجهای بسیار کشیده بودند، پس از آزادی مسیحیت قرنها به حد افراط خود را زیر سلطهء حاکمیت کلیسا قرار دادند، تا جایی که شاید دعا می کردند مسیحی دیگر پیدا شود تا یوغ کلیسا را از گردنشان بردارد و آنها را آزاد کند! و دوران رنسانس به نوعی اجابت دعایشان بود تا نگاهی دوباره به انسان بیاندازند.

در ایران این مسئله در زمان مظفرالدین شاه نه تنها ارزش فکر کردن نداشت، بلکه رویکردی معکوس را طی می کرد. تا جایی که پدرش در مستی حکم قتل امیر کبیرش را می داد و او با دختر همان امیر به راستی کبیر ازدواج می کرد، و رسم مرسوم خاندانش حرمسراهای صد تخته بود و سرو قهوهء مسموم قجری در حمایت از تروریسم و مضحکه اومانیسم، و شاید بتوان ترور ناصرالدین شاه را اولین بارقه های آزادی خواهی مردم در ایران انگاشت - هر چند با روشی غیر اخلاقی مطرح می شود و آنرا منسوب به عثمانی می دانند- و تازه در دورهء شاه بابا است که اولین زمزمه های مشروطیت به گوش می رسد تا آنجا که اواخر عمرش آنرا بپذیرد و حکمش را امضاء کند تا بعدها دیگران مجلسش را به توپ ببندند. این مسئله که سر بسته و گذرا از آن گذشتیم شاید ریشه ای ترین نکته در علل تمامی عقب ماندگی های فرهنگی که طبعا" دامنهء علم و سیاست و اقتصاد و ... را نیز در بر می گیرد، به شمارمی آید. 

همواره ریشه سینما را به اتاق تاریک داوینچی و فانوس جادوی آتاناسیوس نسبت می دهند و این مسئله تنها حاکی از قدمت رویایی است که ما هرگز نداشته ایم. داوینچی برای ایجاد پرسپکتیو از اتاق تاریک استفاده می کرد و بی ربط نیست اگر بگوییم آنها سینما را از پرسپکتیو آغاز کردند.

اما در ایران در اواخر دوره صفویه و شروع زندیه و قاجار نقاشی به شیوهء غربی وارد نگارگری اصیل! ایرانی شد و به تعبیر عده ای موجب از بین رفتن اهلیت در هنر نقاشی گردید، هرچند گروهی معتقدند که ایرانیان پرسپکتیو - به شیوه ریاضی نوین ونه شیوهء برهم نمایی و غیره - را می دانستند و عمدا" از آن استفاده نمی کردند تا بتوانند عالم مُثل را به تصویر بکشند و سعی می کنند این ادعا را با کشف روابط هندسی و ریاضی در نگارگریهای قدیم ایرانی به اثبات برسانند، اما متاسفانه در تاریخ هنر جهان این مسئله به نام ایران به ثبت نرسیده است و بیشتر به نوعی گمانه زنی و ادعا شباهت دارد.

با اختراع دوربین عکاسی و کش و قوسی که بین نقاشان و عکاسان شکل گرفت و پس از تجربه چندین مکتب هنری و ایراد مانیفستهای گوناگون می توان گفت که غرب به نوعی بلوغ فکری که پیش نیاز سینما است، رسید.عبور از باروک، نئورئالیسم، رمانتی سیسم، امپرسیونیسم و ... هنرمندان و روشنفکران آنان را آب دیده کرد و نقد و بررسی هنرمندانشان پیرامون این مکاتب و استدلالهایشان برای اثبات خود یا رد دیگری فرهنگ نقد و نقادی را در بین توده مردم عمومیت داد و ازین رو هنرمند و مردم اغلب حرف هم را می فهمند. در آنجا گویی هنرمند و توده مردم با هم رشد کردند و پیوندشان از هم ناگسستنی است.

عکاسی که باز به لطف فرنگیان به ایرانیان اهدا شده بود، در آغاز در مالکیت تام دربار ناصرالدین شاه قرار می گیرد و بعدها آرام آرام از پورتره زنان شاه که شاه شهید شخصا" عکاسی می فرمودند! به اندرونی دیگر درباریان و بعدتر اعیان و اشراف شهر و در انتها به کوچه و بازار می رود. گفته می شود که شروع عکاسی در ایران فاقد هرگونه نظریه هنری بوده و جز شیفتگی و حیرت چیزی را به چالش نکشانده است.

از طرفی در آغاز دوران مظفرالدین شاه روزنامه نگاری که عمری نسبتا کوتاه داشت، چنان اندیشمندان این دیار را به خود مشغول کرده بود که وقتی برای پرداختن به مکاتب هنری پیدا نمی کردند و احتمالا تمامی وقتشان صرف انشاء و املای صحیح مطالب ژورنالیستی می شد!

«اعلان»

پرده های جدید تماشایی سیمونوتوگراف که عوالم خارجی را به طور حرکت و تجسم نشان می دهد به تازگی وارد شده و در خیابان ناصری در یکی از مغازه های جناب تاجرباشی نشان داده می شود. مقدم آقایان محترم از یکساعت بعد از ظهر تا دو ساعت از شب گذشته در کمال احترام پذیرفته می شود.

(صور اسرافیل، شماره ٢۶ ، پنجشنبه ٢١ ربیع الاول ١٣٢۶ هـ.ق ، مطابق با ژوئن ١٩٠٨م، صفحه  ٨)                                 

از طرف دیگر زمان چندانی از تاسیس دارالفنون نگذشته بود و انتظار صدور بیانیه هایی هم سنگ غرب توقعی نابجا محسوب می شد، و مسئله مهمتر که همواره تا به امروز گریبانگیر فرهنگ این مرز و بوم بوده است؛عدم ارتباط هنرمندان رشته های مختلف با یکدیگر است، شاید بین هنرمندان یک رشته خاص - که بیشتر هنرهای فردی است تا گروهی - ارتباط و اتحادی به ندرت دیده شود، اما متاسفانه نمی توان ارتباط سالمی بین هنرمندان رشته های گوناگون در اینجا مثال زد و این شاید دلیل عمدهء عدم پیدایش هیچگونه سبک و مکتبی در ایران است! چرا که اگر به روشنی بنگریم، میبینیم که در اینجا ما، هم جنگ جهانی را تا حدودی درک کرده ایم و هم ظلم و ستم پادشاهان را دریافته ایم، هم انقلاب داشته ایم و هم به دفاع از آب و خاک خویش پرداخته ایم، اما هرگز و هرگز هیچ سبک و مکتبی که نشانگر نگرهء خاص طایفهء هنرمندان این دیار باشد را به دست نیاورده ایم، گویی اینکه هنرمندان اینجا هیچ نظریهء مشترکی در مورد هیچ موضوع خاصی نداشته و ندارند! به عنوان مثال از کمال الملک  که فخر نقاشان آن دوران بود و ۴دههء آخر عمرش همزمان با ورود سینما به ایران و ساخت اولین فیلم صامت ایرانی و حتی چند فیلم ناطق سپنتا بود، هیچ نظریه ای در باب سینما - که بی ارتباط با رشتهء استاد هم نبوده -  به ثبت نرسیده است و گاها" تعجب می کنیم که جناب محمد غفاری تا سال ١٣١٩هـ.ش زنده بوده و سینما را درک نکرده است، البته شاید دوره های تبعید او این بی خبری اش را توجیه کند، اما قانع کننده نیست. 

در انتهای قرن ١٩م  و ابتدای قرن بیستم در اروپا و آمریکا نمایش وارد دوران نوینی شده بود،  مثلا" ایبسن نروژی که او را پایه گذار تئاتر واقعگرایی نوین در جهان می دانند یک سال قبل از ورود سینما به ایران نمایش رستاخیز ما مردگان را نوشته بود و سال بعد از آن بریو در فرانسه مشغول نوشتن ردای سرخ بود و گرهارت هاوپتمان آلمانی پیش از طلوع آفتاب را نوشته بود و آرتور جونز انگلیسی دفاعیه خانم دین که درامی جدید بود را می نوشت و چخوف که تازه نوشتن دایی وانیا را تمام کرده بود به سراغ نمایشنامه تازه اش، سه خواهر می رفت و کنستانتین استانیسلاوسکی یکه تاز صحنهء نمایش روسها بود و ....

اما در ایران بجز تکیه دولت که رونق کمتری نسبت به زمان ناصرالدین شاه داشت و طبقهء چهارمش از چند جا شکسته بود و به دستور مظفرالدین شاه، مهندس بتن فرانسوی مامور شد تا طاق جدید انگلیسی برای آن وارد کند، هیچ سالن نمایشی دیگری در ایران دایر نبود و این اتفاق بعدها در زمان احمد شاه صورت می گیرد.

و بجز تماشای مراسم اعدام در میدان پاقاپوق به وسیله میرغضب باشی و نسق چی باشی و بازی هایی شبیه هیکل سوزی که قبلا" توسط ناصرالدین شاه منع شده بود و نقالی نقالان در قهوه خانه ها، آن هم بیشتر در تهران و اصفهان و خیمه شب بازی هایی مانند سلیم خان که آن هم اوجش در دوران احمد شاه و پس از مشروطه بود و دستهء حسین آقاباشی که نمایشهای سیاه بازی و گاهی هم مراسمی در تمسخر آقای عمر انجام می دادند، اتفاق نمایشی قابلی نمی توان ذکر کرد که بر فخر دراماتیک دوران شاه بابا بیافزاید و بستر ورود سینما را در ایران آماده، مهیا، معقول، مناسب، موجه و.... جلوه دهد.

بدون شک سه پایه دوربین لومیرها بر شالوده ای محکم و استوار قرار داشت و میرزا ابراهیم عکاسباشی سینماتوگرافش را بر ماسه زاری سست و بی بنیاد بنا نهاد. و اینگونه شد که ایرانیان به فاصلهء ۵ سال پس از تولد، سینما را صیغه فرمودند و به آن تجاوز کردند.

نوشته شده در پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط افشین محمودی نظرات () |

گاهی میشنیدیم که سینمای به اصطلاح فارسی را محکوم کرده اندبه

 سینمای زن ابزار و بسیار اصرار داشتند ثابت کنند  زن در سینمای ایران

 تبدیل به کالایی جنسی شده بود که به موجب آن اسکناس روی

 اسکناس به جیب تهیه کننده ها هدایت می شد. بعد هم نوبت به

 سینمای فاسد(!!) و بی حیای هالیوود(!!) رسید و اساتید و فضلای

 گرانقدر پیکان انتقادشان را روبه این ابَرسینما گرفتند و باز هم همان

 

قصه زن ابزاری و همان حکایت زن کالایی در سینما....

 

چرا به جای حاشیه رفتن رک و پوست کنده نروم سراغ اصل ماجرا.

 ماجرای دردناک و کشنده زن در سینمای فعلی وطنمان که برای بیانش

 به واژه ای فراتر از کالا و ابزار و آچار احتیاج دارم .  بازیگرهایی با نمره

 بازیگری 12- و کاراکترهای آزار دهنده و توهین آمیز به دور از هر گونه

 نگاه روانشناسانه در فیلمنامه هایی بسیار توی ذوق زننده با یک خط

 فکری دیکته شده و تحقیر کننده. من با کمال تاسف شما را دعوت

 میکنم به تماشای فیلمهایی مثل (پاتو زمین نذار،تله،آتش بس،رز

 زرد،کلاغ پر،رئیس،انعکاس..........-آخ تعدادشون خیلی زیاده-)

 

به هر کدام از این همه فیلم ازجهات بازیگری و شخصیت پردازی دقت

 کنید. به دردهایشان، به گریه ها و خنده هایشان، به انتظارات و

 اهدافشان و حالا فکر کنید چه مسیر مزخرفی را این فیلمها دنبال

 میکنند.من دنبال این نیستم که فیلمسازان مرتب از زنان تقدیر کنند و از

 آنها فرشتگان بی چون و چرا بسازند. کما اینکه در سینمای آنسوی آب

 هم ازدیدن فیلمهایی مثل بی وفا بسیار لذت بردم.  وابدا هم بازیگران

 شایسته ای چون گلشیفته و معتمد آریا و گوهر خیراندیش را انکار

 نمیکنم. و شدیدا هم زنان فیلمهای مهرجویی،حاتمی کیا و رخشان

 بنی اعتماد را دوست دارم . اما با یک دید واقع بینانه متوجه خواهیم

 شد بخش عظیمی از سینماهای ایران را که اسکناسهای بیشمار به

 جیب تهیه کنندگان و بازیگران بی کفایتِ دست به میکاپ خوب هدایت

 میکند، همین داستان های کسالت آور و بی منطق  پر کرده است . در

 فیلم پاتو زمین نذار زن جوان احمقانه میخواهد بیننده را متقاعد کند

 صیغه کردنش با مرد متاهل بسیار شرافتمندانه و معصومانه است ودر

 پایان کارگردان وضعیت این خانوم را که حقیقتا با فاحشه ها برابر است

 با یک موسیقی لطیف و 4 تا جمله مظلومانه و یک تنهایی دراماتیک

 تبدیل میکند به یک حرکت فداکارانه وبسیار هم  قابل تقدیر!!! زن شوهر

 دار هم به رقم خیانتی که به وی روا شده به مخاطب میقبولاند که همه

 اش تقصیر من است و اصلا حقم بود که به من خیانت شد و کلا فیلم

 این کارگردان پر سابقه به ما یاد میدهد اگر زنتان زیاد در خانه کار کرد

 بروید و زن دیگری را بصیغه اید!!! یا فیلم انعکاس و آن صحنه دل انگیز

 نیایشهای زن فیلم در امامزاده و بیکاری ها و بلاهتهای بی منطق او و

 نیز پنهانکاریهای بی دلیلش به علاوه بازی مهناز افشار که نمیدانم چرا

 اینقدر موقع حرکت کردن هن هن میکند . و فیلم تله که مجموعه ای از

 زنان جالب انگیز سینمای ایران است همه زنها دست به دست هم داده

 اند و کاری به جز پرداختن به محمد رضا گلزار ندارند. زنان شاغل

 فال میگیرند و زنان بیکار شوهرشان را تحت پیگرد قانونی قرار میدهند!

 

 روابط جنسی و عاشقانه در سینمای ایران حذف تصویری و حتی

 کلامی شده است اصراری برای رویتش ندارم ولیکن سوال من این

 است که آیا به جای دیدن زانو به بالای زنها و یا مشاهده چند بوسه و

 یک تکه رقص، ساختن تصویری احمقانه و تحقیرآمیز از زن جایگزین

 مناسبی است؟؟ تصویری باور ناپذیر و توهین آمیز که بوجود آورنده

 فرهنگی عقب افتاده و ضد هنجارهای اجتماعی خواهد بود. و این

 مسئله نه تنها در باره زنان سینمای ما و بازیگران زن سینمای ما صدق

 میکند بلکه گاهی گریبان مردان سینما را هم میگیرد و از مرد ایرانی هم

 چهره ای خیانت کن و بو الهوس و متحجر میسازد و عموما این

 مسئولیت را بازیگران 12- و خوش تیپ و نالایق به شایستگی ایفا

 میکنند.

 گاهی که خوب فکر میکنم میبینم که مرد و زن در سینمای ایران عمدتا

 تبدیل به کالایی شده اند از نوع دور انداختنی و این بد روزگار است...افسوس                         

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط سحر مرادی نظرات () |

     

بی شک همه شما از سختی و دشواری هفت خان فیلمسازی با قد کوتاه

 

و جیب خالی و برچسب دانشجویی آگاهید. راستش خواستم این مقدمه را

 

قدری تلخ بنویسم تا شیرینی و سادگی هیجانم در قسمت بعدی جذاب تر به

 

نظر برسد. اما دیدم هر چه قدر که روی این صفحه سفید بالانس قدرتی  بزنم

 

زیباتر از جواد نمی توانم حق مطلب را ادا کنم. پس بهتر است شما را ارجاع

 

دهم به هفته نامه سایه، شماره یکم بخش شبنامه ، مقاله «دردی آشنا»

 

نوشته دوست اندیشمندم جواد رضایی منفرد.

 

بعد از خواندن آن مقاله محترم و قبل از انداختن آن درون سطل زباله ، لطف

 

کنید و نگاهی هم به صفحه چهار ، بخش اخبار جشنواره، قسمت مصاحبه دبیر

 

جشنواره ،سوال سوم و چهارم بیندازید تا از نظر دیگر دوست ارزشمندم علی

 

توکلی پیرامون بخش فیلم موبایل آگاه شوید.

 

حالا اگر سری هم به google بزنید و کلید واژه فیلمهای موبایل را search

کنید با پدیده ای خنده دار و غم انگیز مواجه می شوید ، برای مثال :

 

رادیو زمانه /خبر اول/سینما /جشنواره فیلمهای موبایلی در اسکاتلند

 

تیلدا سوئینتن بازیگر برجسته بریتانیایی و برنده اسکاربهترین بازیگر نقش

 

مکمل برای بازی در فیلم «بعد از خواندن بسوزان»

 

رادیو زمانه /رادیو سیتی /فستیوال فیلم

 

آل پاچینو:«اشتباه کردم...» ... همچنین جشنواره بلکنایتز در استونی نخستین

 

فستیوال فیلمهای موبایلی را برگزار کرده است و...

 

گزارشی از کنگره جهانی موبایل در بارسلون: زیر سایه ابل

 

کوین اسپیسی،اما با ایده ساخت فیلم کوتاه و حمایت از جشنواره فیلمهای

 

موبایلی به نمایشگاه آمد . او خودروهای گرانقیمتی را نیز برای برندگان در

 

نظر گرفته بود و...

 

آغاز جشنواره فیلمهای تلفن همراه در ژاپن

 

گروه خبری GSM: جشنواره بین المللی فیلمهای تهیه شده از طریق تلفن

 

 همراه ...

 

...نه! خواهش می کنم خودتان را خسته نکنید ، تمام این سایتها به دلیل

 

نمی دانم چرا فیلتر شده اند و اگر مثل من فیلتر شکن به روز ندارید از

 

دسترسی به شرح مطالب محروم می مانید . اما از همین خبرهای یکی دو

 

خطی می توان چنین استنباط کرد که در گوشه های دیگری از این کره خاکی

 

این مسئله به ظاهر ساده را به صورت جدی مورد مطالعه قرار می دهند و برای

 

آن سرمایه گذاری های کلان می کنند و برای رسیدن به هدفشان از تجربه

 

بزرگانشان نیز بهره می جویند و جالبتر اینکه بزرگانشان کسرشأنشان نمی شود

 

و به تریپ حرفه ای شان برنمی خورد که سکاندار جشنواره های فیلمهای

 

موبایلی باشند و حس می شود که برای به ساحل رساندن این تفکر به ظاهر

 

ساده تلاش هم می کنند.

 

به قول دوستان تبلیغاتچی خبر خوب این است : اگر شما یک گوشی

 

همراه با امکانات جانبی camera و video DJ وrecord sound   دارید ،

 

بدانید که شما یک استودیو کامل فیلمسازی را در جیب خود حمل میکنید،

 

حتی اگر چنین گوشی همراهی به همراه ندارید اما از دوستی چنین دوست

 

خوشبختی برخوردارید می توانید با افتخار ادعا کنید که شما با مدیر یک

 

استودیو فیلمسازی ارتباطات سالم ، صمیمانه  و تنگاتنگی دارید! و اگر با هم

 

سری به بوفه دانشگاه بزنید حتماً میتوانید از نعمت این دوستی به هنگام

 

صرف کاپوچینو بهره مند شوید!

 

البته ذکر دو نکته در این قسمت ضروری به نظر میرسد ، اول اینکه

 

خوانش پاراگراف بالا با تقلید صدای قاسم گلی یا حمید شب خیز به درک

 

مطلب کمک بسزایی میکند و دوم آنکه حتماً نظر دوست ارزشمندتان ،

 

نسبت به ایده خلاقه تان را، قبل از تمام شدن کاپوچینوتان جلب کنید تا

 

جلبتان نکنند.

 

ساده گفتم اماآنقدرها هم ساده نیست.

 

حتماً می دانید که سقط جنین بدون دستور قضائی جرم محسوب می شود

 

، در نتیجه به سادگی می توان دریافت که سقط هرگونه فکر و ایده خلاقه و

 

سازنده ای نیز عملی مجرمانه است.

 

گاهی آنقدر دچار حواشی و الفاظ و اصطلاحات می شویم که دانشجو

 

بودنمان را فراموش می کنیم وآنقدر پیچک افکار پیچیده به دست و پایمان

 

می پیچد که سادگی و تجربه گرایی را به فراموشی می سپاریم  و به قول

 

مادربزرگ خدا بیامرزم غوره نشده، مویزشدنمان می گیرد.البته دانشجوبودن

 

بهانه تنبلی ونپرداختن به رویاهای بزرگ نیست و من هم یقین دارم که می

 

شود کاری کرد کارستان.

 

اما آیا نیازی هست که با همان فیلم اول جهانی شویم ؟ آیا واژه حرفه

 

ای کلاه گشادی نیست که بر سر خود می گذاریم ؟ آیا میشود منکر لذت

 

تجربه شد؟

 

تنها اندیشه است که میماند و ابزار... اسمش ابزار است و در خدمت تفکر

 

تو.

شاید... نه! حتماً باید تلاش هیئت برگزاری جشنواره فیلم کوتاه سایه،

 

برای گنجاندن بخش جدید فیلم موبایل را در جدول برنامه جشنواره، ستود و

 

این اتفاق را خجسته و مغتنم دانست و با جدیت و فکری تازه به حمایت از

 

این بخش نوپا پرداخت تا این نهال نو رسیده به بار بنشیند.

  

نوشته شده در شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط FALSH CENTERS نظرات () |


Design By : Night Skin