نمایشنامه : غزل / نوشته : افشین محمودی

شخصیت­ها:

مامان (رئیس باند) – غزل (دخترش)- سیا (راننده) - مارال – آیدا وسایه پلیس

صحنه :

 (صحنهیک اتومبیل فرضی‌ست که با 5 صندلی ساخته شده، و پارچه سفید بزرگی که مانند کفنی مشترک بر روی سرنشینان آن قرار گرفته، مارال بین غزل و مامان روی صندلی عقب و آیدا روی صندلی جلو در کنار سیا نشسته است، تخته وایت‌بُردی حاوی نقشه شهر و سایه پلیس پشت سر آنهاست)

صدای پلیس: از مرکز به تمام گشتی‌های مستقر در مسیر 13... از مرکز به کلیه گشتی‌‌های مستقر در مسیر 13... اتومبیل شماره 33334 تحت تعقیب است... اتومبیل شماره 33334 تحت تعقیب است... به محض رویت متوقفش کنید... تکرار می‌کنم به محض رویت متوقفش کنید... زنده یا مرده

(صدای آژیر پلیس و نور قرمز چراغ ماشین پلیس، اعضاء باند درون ماشین صامت نشسته‌اند و نریشنآنها پخش می‌شود)

...

سیا: محکم بشینین  بچه‌ها

مارال: یواشتر... مامان حالش خوب نیست

سیا: دارن تعقیبمون می‌کنن

مامان: کی؟

سیا: نمی‌دونم

آیدا: پلیسه؟

سیا: معلوم نیس... چراغ خاموش می‌یاد

مارال: شاید الافن

سیا: خیلی وقته دنبالمونه

آیدا: بزار بیفته جلو

سیا: راه داره، نمی‌خواد رد بشه

مارال: اگه مامور باشه؟

سیا: هر چی دارین بگیرید سر دست

آیدا: داره چراغ می‌زنه

سیا: خودشه... خودتونو راست و ریس کنید

مامان: نگه دار سیا

آیدا: نه... برو... برو

مارال: بنداز تو خاکی

سیا: گیر می‌کنیم

مارال: اگه گرفتنمون؟

سیا: خفه شو

آیدا: تندتر برو

سیا: تندتر نمی‌ره

مامان: سیا نگه دار

سیا: نمی‌شه... مثل برق می‌یان

غزل: مامان حالش بده

سیا: چاره‌ای نیست... باید بریم

مارال: باید برسونیمش دکتر

سیا: طاقت بیار مامان... طاقت بیار

آیدا: گمشون کن

سیا: نمی‌شه... جاده خلوته

مارال: باید یه در رو باشه

سیا: فعلاً که نیست

غزل: مامان حالش بده

مامان: آروم باش عزیزم

آیدا: تندتر برو... زود باش

سیا: خفه شو

مارال: سیا مواظب باش،‌ کامیون

مامان: هولش نکن

غزل: من می‌ترسم

سیا: منم می‌ترسم

آیدا: لعنت به این مسیر

مارال: باید یه در رو باشه

سیا: نیس... نیس...

غزل: مامان

سیا: فاصله‌شون چقدره؟

مارال: زیاد نیست

آیدا: یه انحرافی... بپیچ

مارال: کجا می‌رسه؟

آیدا: فرقی نداره... بپیچ

سیا: ریسکه

مارال: بپیچ، چاره‌ای نیست

سیا: داره می‌یاد؟

آیدا: حالا پیچید... برو سیا

مامان: چرا آژیر نمی‌کشه؟

سیا: نمی‌دونم

مارال: صدای چیه؟

سیا: چرخ جلو می‌زنه

آیدا: پنچر شدیم

سیا: خفه شو

مارال: همینجوری برو

غزل: به کجا می‌رسیم؟

سیا: نمی‌دونم

مامان: چرا آژیر نمی‌کشه؟

سیا: شاید پلاک شخصیه

آیدا: پلاکش معلوم نیس؟

مارال: برو سیا... دارن می‌رسن

سیا: نکنه پنچریم؟

مارال: شاید مامور نباشه

آیدا: اگه مامور باشه؟

مامان: نمی‌شه بخریشون؟

سیا: نمی‌تونیم ریسک کنیم

آیدا: برو سیا، دارن می‌رسن

سیا: چرخ جلو چه مرگشه؟

مارال: اگه مامور باشه؟

آیدا: سر و وضعتو درست کن

مامان: موهاتونو بکنین تو

مارال: آیدا رژتو پاک کن

آیدا: خفه شو

غزل: گول نمی‌خورن

سیا: برو لعنتی... برو

مارال: این جاده کجا می‌ره؟

سیا: نمی‌دونم

مارال: عوضی تو گفتی بپیچ؟

مامان: خفه شین

مارال: یه کم گاز بده

مامان: دارن می‌رسن

آیدا: برو سیا... برو

(نریشن‌ها با صدای آژیر پلیس در هم ادغام می‌شوند، صحنه تاریک است و چهرة مجسمه گونه سرنشینان اتومبیل در زیر نور قرمز ماشین پلیس دیده می‌شود)

شنبه

(نور می‌آید، سرنشینان اتومبیل با خوشحالی ملودی شادی را همخوانی می‌کنند، موبایل مامان زنگ می‌خورد)

مامان: اه... این دیگه کیه؟

مارال: آشناست؟

مامان: نه نمی‌شناسمش... شماره‌اش غریبه

آیدا: شماره‌شو بخون

مارال: می‌دونستم کار خودته مارمولک

آیدا: یعنی چه؟

سیا: این گوشی دیگه گندش دراومده، باید ردش کنیم بره

مارال: خب بدینش به من، مامان تو قول داده بودی

آیدا: مرده خور

مارال: نترس بدبخت، پیش منم باشه ...

مامان: خفه شین ببینم، این یارو ول کن نیست

سیا: چی می‌گه؟

مامان: می‌خواد بهش زنگ بزنم

آیدا: شماره‌شو بخون

مامان: 7،‌ 5، 6، 8

آیدا: (می‌خندد، به مارال) چرا رنگت پرید نفله؟

مارال: من رنگم پرید یا تو داره چشات در می‌یاد بدبخت!

مامان: این کیه مارال؟

مارال: آرش، پریشب تو پارتی...

آیدا: چسبونک شد به یارو،‌ نمی‌دونی چه لِفت ولیسی می‌کرد مامان

مارال: چرا حسودیت می‌شه بدبخت، خب تو هم می‌خواستی زرنگ باشی جونم

آیدا: زرنگ باشم یا جل بشم

مارال: خفه شو، دیدم یه کم رژ لبت کم رنگ شده بود، هیشکی نگات نمی‌کرد انتر

آیدا: خفه شو، مگه مامان نگفت کلاس بزارید

مارال: آهان... به خاطر همین زنجه موله می­کردی، مامان نمی‌دونی چه جور گریه می‌کرد، داشت پته همه‌مون رو می‌داد رو آب

مامان: چی می‌گفت؟

مارال: (مسخره می‌کند)‌ وای خداجون چه غلطی کردم از خونه فرار کردم

آیدا: خفه شو کثافت

مارال: چیه؟ چرا زورت می‌گیره؟

آیدا: بدبخت اگه اونشب لباساتو نداده بودم که گریه کرده بودی

مارال: ای بیشعور، پس کار تو بود!

سیا: جریان چیه؟

مارال: به تو ربطی نداره

مامان: ولشون کن سیا، اینا جنبه ندارن، دعواشون می‌شه

آیدا: اه، مامان بزار بخندیم دیگه

مامان: تو کار خوبی نکردی آیدا، شما باید هوای همدیگر رو داشته باشین

آیدا: آخه مامان تو که نمی‌دونی این چه چتربازی­ی ِ

مارال: منکه می‌دونم از چی می‌سوزی بدبخت، نزار دهنم باز بشه

آیدا: مثلاً‌ چه غلطی می­کنی؟

مارال: پیمان فهمید چه لَجنی هستی که ولت کرد

آیدا: خفه شو

مامان: بس کنید، به هر دوتون هستم

مارال: به این عوضی بگو

آیدا: عوضی خودتی نکبت

سیا: مامان گفت خفه شین دیگه

مامان: مارال بیا جواب این مرتیکه رو بده،‌ دیوانه‌ام کرد

مارال: (تلفن جواب می‌دهد) الو... سلام... مرسی... آره خوبم... فردا شب... نمی‌دونم... خب نمی‌دونم، شاید کار داشته باشم، باید از مامان بپرسم.

مامان: تو فردا شب offi

مارال: خودم قرار دارم

آیدا: بترکی

مارال: باید یکی شو کنسل کنم

مامان: اگه هر روز بخوای یکی شو کنسل کنی که همین چهار تا کور و کچل هم که موندن می‌پرن

مارال: خب می‌گی چکار کنم؟

مامان: بگو می‌یابم.

مارال: (به تلفن)... الو... باشه می‌یام... فردا شب... باشه... خودم بیام؟

سیا: من فردا شب کار دارم

مارال: ... نه تو بیا... قربونت bye

آیدا: خدا شانس بده

مارال: حسرته جونم

مامان: تو فردا شب چکار داری؟

مارال: خودت گفتی با فرامرز قرار بزارم

مامان: با تو نبودم

سیا: قرار دارم

مامان: با کی؟

سیا: با یه خانوم خوشگله

مارال: خوش به حال خانم خوشگله

مامان: پریسا

سیا: نچ

مامان: ناهید

سیا: برو بابا

مامان: بگو دیگه خبر مرگت

غزل: من و سیا فردا قراره بریم تئاتر

مامان: غزل بیداری مامان؟

سیا: سلام، بیدار شدی؟

غزل: بیدار بودم، سلام

سیا: آدم‌فروشی نداشتیما

غزل: چرت و پرت می‌گفت، زورم گرفت

سیا: اِ...

مامان: مودب باش غزل، بگیر بخواب

غزل: چشم رئیس

 آیدا: سیا، منم فردا شب می‌یام

سیا: باشه، بیا

مامان: نه، تو فردا شب باید با مارال بری

مارال: نه... مامان

مامان: همین که گفتم

مارال: شنیدی بچه، کفش جقه جقه‌ای یادت نره... تاتی، نباتی... تاتی، نباتی

مامان: نکنه می‌ترسی آیدا؟

آیدا: نه مامان، آخه سرکاریه

مارال: نه، تو بیا من نمی‌زارم بهت بد بگذره تازه می‌تونی زنگ بزنی به اصغر

آیدا: خفه شو

سیا: مامان بزار فردا مارال تنها بره

 مامان: نگفتم می‌خوای بپرونیش

 سیا: نه جون مامان، آبروریزی می‌شه می‌بینی که، سگ و گربه‌ان

مامان: آیدا که بچه نیست، باید آب بندی بشه

سیا: دیر نمی‌شه، راه می‌افته، با من

آیدا: پس می‌ریم تئاتر

مامان: نه، تو با من می‌یای

سیا: خب، چهار تایی می‌ریم

مارال: اِ... یعنی ما بوقیم دیگه

آیدا: نخود چی

سیا: چکار کنم؟ 4 تا بلیط بگیرم

مامان: نه

غزل: بهتر

سیا: غزل

مامان: من مزاحمت نمی‌شم عزیزم

غزل: به من نگو عزیزم

سیا: غزل

غزل: من از این کلمه بدم می‌یاد، خودشم می‌دونه

سیا: من 4 تا بلیط می‌گیرم

مامان: نه، من فردا با خیاطی قرار دارم، آیدا اگه بخواد می‌تونه بیاد، شاید اینجوری بیشتر بهتون خوش بگذره

آیدا: نه مامان، منم می‌یام خیاطی، می‌خوام اون لباس بنفشه رو سفارش بدم

مارال: کدوم؟ همون که تن ثریا بود؟

آیدا: نه، همون که تو Fashion نشونت دادم

مارال: کدومش؟

آیدا: همونکه زن کفش شیشه‌ای داشت، با سیگار برگ اینجوری وایساده بود

مارال: آها... سیندرلا... اونو که مامان می‌خواست بدوزه!

مامان: نه، من اون شلوار کوتاه نارنجی و با مانتو مشکی و شال نارنجی رو می‌خوام بدوزم، همون که سیا گفت شبیه منه

مارال: مامان، با عینک سفید و موی نقره‌ای و رژ نارنجی و کفش مشکی، خیلی خوشگل می‌شی یا!

آیدا: چیه؟ نمی‌خوای بگی منم می‌خوام!

مارال: به توجه، من و مامان همیشه با هم لباسامونو سِت می‌کنیم

مامان: نه دیگه، تو کارت گرفته، از این به بعد لباساتو خودت باید بخری

مارال: باشه مامان، اصلاً لباس تو هم پای من، تو سفارش بده خودم پولشو می‌دم

آیدا: مامان جون من بگو باشه، طرف خر شده

مارال: خر خودتی، من جونی‌ام که دارم مال مامانه بدبخت

آیدا: آره ارواح عمه‌ات

(تلفن سیا زنگ می‌خورد، سیا بی‌اعتنا قطع می‌کند)

مامان: کی بود؟

سیا: پریسا

مامان: چرا جوابشو ندادی؟

سیا: ....

/ 0 نظر / 15 بازدید